604( بی زيرِ سَری = بدونِ رشوه
605( ديگر: قرضِ دَه بيست در اينجا معمول / ليك، بیرَهن و گِرو نيست قبول
606( نگاه كنيد به: 2
607( پولدارهای كهنهپوشمان ديدنی است
608( دُزِیمون = دزدیمان
609( لُك lok = گِرد و قُلُمبه و درهمتنيدهشده / هر چيزِ گُنده و ناتراشيده (طع، ) (جهرم، 329( / تكهی بزرگ، برآمدگی (داراب، 176( / درشت، برجسته (سروستان، 599( / همه (اَهِل، 145( / برآمده (نيّر، 66( / آماس، ورم، برآمدگی روی بدن (شيراز، 141( / درشت، برجسته (زرقان، 102( / (دهخدا، 17433(
610( با ريش و لُكِ پيشونیش گول میزَنَه = چنين شخصی ريشی گذاشته و پينهای در پيشانی درست كرده تا مردم را فريب بدهد
611( تَهريشو، چيشكِ سه شی پول میزَنَه = اين تَه ريش، برای چشمك زدنِ به دو سه شاهی پولی كه در بساط است، گذاشته است
612( ديگو = ديگ + واوِ شناسايی (معرفه)
613( لِبدو lebdu = لحافِ كهنه
614( تَه خونهتو tah xounatou = باقیماندهی خانهاتان
615( يَی كُلُمبه yay kolomba = يكجا، بهتمامی، هرچه كه هست، خلاصهی كلام
616( میچَقَّه my cضaqqa = به زور و با حملهور شدن از تو میگيرد
617( يَی كُلَی yay koley= يك كلاهِ
618( میذارَتِ سَرُت = میگذارد بهسرت
619( آنچه درخانهاتباقیماندهاست
620( گِرُو gerow = (پهلوی graw( رهن (جويم، 416(
621( گُی بیگُی goy bi goy= گاهی به گاهی
622( ميات = میآيد
623( ميدَتِ = میدهد به
624( بَلْكه بیدَغدغه و كَشَه و رَشَه = بلكه بدونِ دردسر
625( هر چه ديد آرومَكی بالا بِكَشَه = هر چه ديد با ملايمت و يواشكی بهنفعِ خودش بردارد
626( پاتيل = نوعی ديگ است كه تَهِ آن مُدوَّر و باريك و دهنهی آن پهن و گشاد است. مانند پاتيلِ آشی و پاتيلِ حلوايی (واژهها، 91( / ديگِ بزرگِ مسی (فرهنگ، 143( / ديگ (اَهِل، 140( / ديگِ مسين يا چدنی كه كاملاً بهشكلِ نيمكرهاست و در دو سوی لبهی آن دستگيرههايی وجود دارد (كتاب كوچه، ج 166 7( / (سانسكريت pہtرla( ديگِ دَهن فراخ (جويم، 412(
627( كِنْجَه كِنْجَهت = تكه تكهات
628( روشو وانَدِه ruكoo vہnade= به آنها رویِ خوش نشان نده
629( لاس = سگی (خصوصاً ماده) كه برای گرفتنِ خوراك، خود را بهپای هر كسی میاندازد. سگِ مادهای كه آمادهی جفت خوردن باشد (شيراز، 139( / (دهخدا، 17231(
630( اَ سگِ لاس بِده و اَ اينا نَدِه = بهسگِ ماده بده و بهاينها نده
631( مايم = ما هم
632( میشيم = میشويم
633( كُركُراجُم korkorہjom= سيبِ آدم، غضروفِ گلو + اُم (من)
634( كُرُچيد korocضeid= جَويد، خوردنِ چيزیكه با جويدن ايجادِ سر و صدا كند. مثل خوردنِ نخودچی
635( شَغَز = استخوانِ لگن / باسن، كَپَل (همسان با گويشِ زردشتيان يزد و كرمان) (كيانی، 204(
636( پوسُت = پوستات
637( خيك xik = مَشك (سيرجان، 89( / خيگ xig = ظرفهای مخصوصی است كه از پوستِ گوسفند میسازند و در آنها دوغ يا پنير و روغن و امثالِ ان نگهداری میكنند (سروستان، 586( / خيگ = ظرفِ روغن و شيره كه از پوستِ گوسفند است (ممسنی، 113(
638( هِرَس heras= تيرِ سقف (سروستان، 602( / تيرِ چوبیِ ]سقفِخانه[ بيشتراز ارتفاعِ دومتر (حكمت، 339 و 389( / هِرَس در لغتنامهی دهخدا اُرس آمده. اُرس = گياهی درختی از خانوادهی سرو كه در شمال ايران میرويد، سرو كوهی، سندروس (فرهنگ، 116(. كوههای استهبان هم هنوز سروهای كوهی زيادی در خود جای داده است. بلندترين آن در منطقهی شكرو و غُلبَند در كوه توده با بلندای تقريبی 12 متر است
639( چارَك = يك چهارمِ مَن، واحدِ وزن پيش از هجومِ و تسلطِ كيلو
640( پِشْكِل = سرگينِ بَز / سرگينِ پارهئی از جاندارانِ اهلی و غيرِ آن (كتاب كوچه، ج 591 7(
641( خوسَری = خودسری، همينطوری، اَلَكی
642( اِی پولو = اين پول + واوِ شناسايی(معرفه)
643( هرچیشَم = هر چيزیاش را هم كه
644( پیت = پیِ پايت
645( سُوغونُت sowqunot = شيرهات
646( مَگه نَشنُفتی maga naكnoftey = مگر نشنيدهای
647( خورَه xora = بيماری جذام است كه بدن را میخورد و جلو میرود (واژهها، 254( / بيماری كه بينی و لب را میخورد، آكله، جُذام (فرهنگ، 339( اگر دماغش خوره هم میداشت نمیديدی (نفرينِ زمين، جلال آلاحمد، 40( / (قاطع، 457( / (سيرجان، 88( / ناخوشی است در گلو كه كمكم اطرافِ خود را میخورد و كُشنده باشد (آموزگار، 256( / برای دركِ بيشتر از اين بيماری و مشاهدهی برخی چهرههای گرفتارِ خوره شده میتوان بهفيلمِ مستندِ خانه سياه است ساخته فروغِ فرخزاد رجوع كرد.
648( پیزی pizi = مقعد (كوچه، ج 985 7(. پنْد = مَقْعَد (كوچه، ج 699 7( / نشيمنگاه، سُرين (شيراز، 43( / نشستگاه (طع، 269( / پيزی (نيّر، 25( قسمتِ داخلی عضله مقعد (جهرم، 283( / (زرقان، 41( / (دهخدا، 5016( / (سروستان، 581(
649( كُلكُل = كمكم، اندكاندك، بهآرامی / كِلِش كِلِش = يواش يواش، آرام آرام (سروستان، 594(
650( مُوروكِ muruke = موريانهی
651( چُكُل = كُندهی درخت
652( شَه بوگو = به او بگو
653( اَروا = ارواح
654( تومونُت = تُنبانات، زيرِ شلواریات / تُمبان = شلوار، عموماً. شلوارِ پارچهئی ليفهدار. زير جامه. در تداول معمولاً به صورتِ تمبون و تُمّون میآيد (كتاب كوچه، ج 467 9( / زيرجامه، اِزار (فرهنگ، 1 / )212- نوعی شلوارِ گشاد كه معمولاً با بند به كمر محكم میشود. 2- نوعی دامنِ چند لا و پُرچين كه در دورهی قاجار متداول شد و امروزه اغلبِ زنانِ روستايی میپوشند. 3- زيرشلواری؛ پيژامه. 4- در ورزشِ باستانی، شلوارِ چرمیِ كُشتی گيران (سخن، 666( / تُمبون = زير شلواری (فرهنگ سروستان، 582( / زيرجامه و ازار و شلوار را گويند عموماً، و تنبان چرمی كشتی گيران را خصوصاً. (برهان قاطع، 319( / توبان، تبان = زيرجامه، ازار، شلوار، شلوار چرمی كشتی گيران (معين، 1147( / شلوار ليفه دار (عميد، 342( / تومون tomun = زيرِ شلوار]ی [(به گويشِ زردشتيان يزد و كرمان = تُنبون) (كيانی، 198( / تمبون = تنبان ممسنی، 111(/ تُمان = شلوار، پيژامه (فرهنگ كردی، 148(
655( سَكَل = استخوان، استخوانبندی، چهارچوبِ بدن / تكه استخوانی كه سرِ برجسته داشته باشد (سروستان، 589( / استخوان (زرقان، 73( / (حكمت، 369(
656( اُسُغُونُت = استخوانات
657( گُرگُر = (اسمِ صوت مأخوذ از صدایِ شعلهی آتش) متعاقباً، پشتِ سرِ هم (جهرم، 325( / سوختنِ آتش با شدت و شعله (زرقان، 97( / تندتند، سريع، پشتِ سرِ هم (سروستان، 597(
658( تَشْگِرَی اَلّا قلی لُر بكنن taك gerey = آتش گرایِ اللَّهقلیِ لُر بكنن /// ديگر: تَش گرای چار تا دُزِ لُر بكنن
659( جاجیِ گولو گولو بودی = حاجیِ دروغكی بودی
660( اِسْقِلِ جود = حِزقِلِ جهود / (عِبری) حِزقيل، پسرِ بوزی كاهن، يكی از چهار پيامبرِ بزرگِ عبرانی (قر. 6 ق م.) وی در يهوديه متولد شد. در سالِ 598 ق م. بُخت نَصر وی را اسير كرده به بابل برد (معين، ج 458 5( / حزقيال يا حزقل (دهخدا، 7824(
661( پيرَنِ = پيراهنِ
662( چيش و چارُت = چشمات. چيش و چار (مانندِ پول و مول) / چار: مترادفِ چشم (فرهنگ، 258( از روزی كه خريدمش مردم دارند چشم و چارم را در میآورند (نفرين زمين، 33(
663( خُ = خُب
664( پیكُول pykowl= گُلِ رویِ چشم كه باعثِ نابينايی میشود
665( او كه سنگُش میزدی، خودُت بودی = يكی از اعمالِ حج سنگ زدنِ به سمبلِ شيطان است. شاعر در واقع با طنزِ خاصِ خود چنين اشخاصی كه لياقتِ رفتنِ به كعبه را ندارند موردِ نقد قرار میدهد و خطاب به آنان میگويد: در واقع تو چشمِ بصيرت نداشتی وگرنه میديدی و میفهميدی آن كه در مكه به طرفش سنگ پرتاب میكردی، خودت بودی.
666( میشَن = میشوند
667( كُت = (پهلوی katak = خانه) لانهی حيوانات، خانهی محقر (جهرم، 317( / سوراخ (داراب، 174( / اتاقكِ چوبی و گِلی (سروستان، 593( / (همسان با گويشِ زردشتيان يزد و كرمان) (كيانی، 205(
668( غُند = جمع، گِرد / غُند كردن = جمع كردن، اندوختن، پنهان كردن (سروستان، 591(
669( لُپ = گونه (سروستان، 598( / گوشتِ گونه، توی دهان (جهرم، 328( / دهان (زرقان، 101(
670( كَپَكو = كَپَك + واوِ شناسايی (معرفه) آخرين باز و بسته كردنِ دهان و سپس مرگ / كَپَك زدن = جان كَندن (داراب، 174( / خوابيدن (با تحقير همراه است) (نيّر، 59( / باز و بسته كردنِ دهان هنگامَِ مُردن (زرقان، 83(
671( لاش = لاشه، لَش، جسمِ بیجان
672( گُشنا = گرسنهها
673( پَك و پيلا = اجناسِ در دستمال پيچيده شده، بستهها، پِتِنگها
674( يَیهو yay how = يك بارگی
675( نوت nut = اسكناس، پولِ كاغذی، اين واژه از note انگليسی گرفته شد (واژهها، 602( / اسكناس (نيّر، 70(
676( پولی pooley = پولهایِ
677( بيجَكی bijakey = بيجكهای. رسيد، بَرات، سند / قطعه كاغذی كه فروشندهی جنس، نوع كالا و مقدار آن را در آن نوشته و به خريدار دهد، فاكتور (فرهنگ، 135( / (عميد، 239( / (سخن، 394( / مشتریها حوالهی برنج و روغن میفرستادند يا بيجَك و رسيد و پَته بههممیدادند (نون والقلم، 22(
678( مُرژَنه = مورجينه (مورجه = مورچه + ينه پسوندِ اتصاف) موريانه (جهرم، 334(
679( مُرژَنه خورداُو morgana xordow = موريانه خورده + واوِ شناسايی (معرفه)
680( لول = سرمست، بانشاط (عميد، 899( / (معين، 3654( / (دهخدا، 17496(
681( شَه بيگين = به او بگوييد
682( كِشِكی بزن = مراقب باش
683( چِشكی بزن = نگاهی بينداز
684( جيك زدن = اندكسخنی بر زبانآوردن (كتاب كوچه، ج 429 11(پيشترا جلو من جيك نمیتونس بزنه، حالا واسهی من دُم درآورده! (علويه خانم، 49(
685( زَنوش zanouك = آن زن را
686( نگاه كنيد به: 1
687( میانديش = واهمه كن، پرهيز كن
688( تَسْبی tasbi= تسبيح
689( شده گرگ و خوابيده اَ تو پوسِ ميش = گرگ شده و در پوستِ گوسفند خوابيدهاست
690( كُلَی لَتی koley lattey= كلاهِ لَتهای
691( پُی poy= يایِ
692( بياض = كتابچه، كتاب دعا دفتر، دفتر بغلی (فرهنگ معين، ص 616(
693( چِناسْك cضenہsk = زَنْجَرَه،سيرسيرك،حشرهكوچكی شبيهملخ كهآوازِ طولانیكند (دهخدا، 11409(
694( بَدو badou = بد + واوِ شناسايی(معرفه)
695( لُوش lowك = لباش
696( چَنْگُش = چنگالاش، در تيررَساش
697( اُورون owrun= آبرون، آبپَز
698( اِی خُلو xolou = اين آدمِ خُل + واوِ شناسايی(معرفه)
699( انگُل = انگشت (آباده، 108(
700( میراند = میميراند
701( اِی بِری سرمايهی بازارُ شَه = اين برای سرمايهی بازارش هست
702( اِی ey هَمی hameyراس و وارَساrہs o vہrasہ ، رُو كارُ شَه row kہroكa = اين همهی كم و زيادكردنها، رَوِشِ كارش هست
703( میراند = میميراند
704( هَمی hami = همين
705( تَدْليس = پنهان كردنِ عيبِ چيزی را، فريبكاری كردن (فرهنگ معين، ص 1056(
706( جَبين = پيشانی
707( چيشِ نون بُريدَهشِ كَلهی سَرُ شَه = چشمِ نان بريدهاش در بالایِ سرش هست (كنايه همراه با نفرين، از آن است كه مردمِ زيرِ دست را نمیبيند و توجهی بدانها ندارد)
708( بِختَرتَرُ شَه bextartaroكa = بهترترش است. بهجهتِ تأكيدِ بيشتر برای به دو بار علامتِ صفتِ تفضيلی تر بهكار گرفته شده است / بِخْتَر = بهتر (خفر، 517(
709( صبا = فردا (سروستان، 590( / سوا = فردا (نیريز، 3( / (مأخوذ از صباحِ عربی = فردا) فردا (جهرم، 313(
710( مَنی = هر يك من
711( صَنار = در تداولِ عامه مخففِ صد دينار است و آن سكهای بود از مس معادلِ دو شاهی. و ده عددِ آن يك قران (يك ريال) و سالها رايج بود (دهخدا، 13273( / صَنار = تحريف و بهمعنی صد دينار است و آن سكهای است كه معادل دو شاهی بوده و ده عدد آن يك قران (يك ريال) بوده است. اين سكه را محمدی هم میگفتهاند. (واژهها، 388(
712( اَ روشَه = بر رويش است، اضافه میشود، سود دارد
713( پولی دَه پول تو هوا بَرَمِ توشَه = ده برابرِ پولی كه سرمايهگذاری كردهام بهراحتی برايم سود دارد
714( گُو = گاو
715( نگاه كنيد به: 44
716( اَ بونَهی = به درختِ
717( نگاه كنيد به: 44
718( قاره = داد، فرياد، صدایِ بلند (سروستان، 592( / (نيّر، 57( / (حكمت، 241 و 340(
719( ديگر: كارِ آن تَركهی تَر محكم بود / خَر از آن چوب و فَلَك آدم بود
720( بعضِشان = بعضیهایشان
721( بِری يَز berey yaz = برایِ يزد
722( اُو تَلخو = آب + تلخ + واوِ شناسايی. كنايه از ترياك است
723( شَه كاغذ میكنه = به كاغذ میكند، به پول نزديك میكند، به اسكناس تبديل میكند
724( بَرَك = دزد، از مصدرِ بُردن
725( نَمتُك namtok= رطوبت
726( پَسَلاش = پشتاش
727( سِفْتَه = محكم است
728( جَی jey = جایِ
729( سُك = سوزن يا تيزی / سيخك (واژهها، 349( / سيخونك (سروستان، 589( / قطعه چوبِ نوك تيزیكه چاروادارا به پهلویِ چارپايان میزنند تا تندتر حركت كند (زرقان، 37( / suka sok = سوزن) آلتِ نوك تيزی شبيه درفش كه برای راندنِ چارپايان بكاررود (جهرم، 308( / اشاره، فشاردادن (داراب، 171( / (شيراز، 94( / (خفر، 533( / چوبی نوك تيز (دهخدا، 12066( / (نيّر، 50( / (فسا، 123( / (فرهنگ، 486( / آلتیچوبیيا فلزیِنوكتيز كهبرای تحريكِالاغ بهحركتِ سريعتر باآن بهبدنِاو ضربهمیزنند(حكمت، 386(
730( نگاه كنيد به: 1
731( دِگَم = ديگر هم
732( خيبرگيرا = كسانی كه قلعهی خيبر را گرفتند. مُراد حضرتِ علی (ع) و اولادِ علی است
733( سُرخ و سُوزَیِ پَسِ سَنْگر میمَدَن = شايد منظورِ شاعر، انقلابيونی بوده است كه دارای پرچمِ سرخ و يا پرچمِ سبز بودند
734( از بِزَنگاه چُدَنی در میمَدَن = از كمينگاه و ديوارِ آهنين بيرون میآمدند
735( خانكوفتيا = خانهای كوفتی. (كوفت: گونهای بيماری است با نوعی توهين و تحقير)
736( تا اِی خانكوفتيا از سَرومو واشَن = تا اين خانهایِ كوفتزده دست از سَرمان بردارند و از شرشان آزاد شويم
737( اَی خدا فِرزی بُجُنْبَن اَ پا شَن = ای خدا كند كه زودی بهجنبش درآيند و بپا خيزند و انقلاب كنند
738( تَرَقّی = ترقهی
739( تَرَقّی بَدو = منظور بُمب است
740( بَدو badu = بد + واو
741( اُوسَر = دهنه اسب و استر (بهگويشِ زردشتيان يزد و كرمان = اوسار) (كيانی، 195( / (دشتستان، 79(
742( اَ سَرِ دَمْدارا اُوسَری بُكُنَن = بهسرِ سردَمداران افساری بكنند، سركردگان را به مهميز بكشند
743( خان و خِنْگا = مانندِ خرس و مِرسا، پول و مولا، فَك و فرشا
744( شو هَه كouصa = آنها را به
745( چِنْگَك = قلابِ قصابان كه به آن گوشت آويزان میكنند / قلابِ آهنی مخصوص (جهرم، 296( / قلاب (همسان با گويشِ زردشتيان يزد و كرمان) (كيانی، 200(
746( پِلِنْگَك = (پِلِنْگ + ك كوچكی يا ك تشبيه يا ك نسبت) زدنِ انگشت به انگشتِ ديگر از يك دست يا دو دست، بهطوری كه صدای مخصوصی دهد. اين حركت در موقعِ خوشحالی و مجالسِ عيش از مردم سر میزند و آن را بِشكن هم میگويند (واژهها، 121( / بشكن زدن، آوازِ انگشتان (شيراز، 42( / تلنگُر، ضربهی انگشت (زرقان، 40( / بشكن زدن با انگشتان (نيّر، 35( / پِلِنگ = تلنگر (سروستان، 580( / آوازِ انگشتان (دهخدا، 4967(
747( رو پوسِ كُمُشو پِلِنْگَك بِزَنَن = رویِ پوستِ شكمشان مثلِ تُمبك ضرب بگيرند
748( نگاه كنيد به: 36
749( راس بِگَم = راست بگويم
750( خاسيم = خواستيم
751( لُملُم = غُرولُند (فسا، 123( / گُمگُم = لم لم، حرفهای يواش و آهسته (واژهها، 513(
752( شَه بِگين = بهاو بگوييد
753( استاد زودتری مچِ آستينات را بالا بزن. مج بالازدن كنايه از عزم جزم كردن برای انجامِ كاری
754( نَك و ناخَلا = آدمهای الدنگ و عوضی
755( بِرَسين اَ كارا = برسيد بهكارها
756( غِرغُو qerqow = شور و غوغا، شلوغیِ جمعيت، ازدحام / بهمعنیِ غرقاب و اصطلاحاً يعنی شلوغ و پُر رفت و آمد، ازدحام (حكمت، 245( / صدای بلنددادن، شلوغ كردن (سروستان، 591(
757( بیتومون bi tumun = برهنه، بی لباس / نك: 123
758( همسادا = همسايهها
759( اُشْتُو oكtow= اِشتاب، شتاب
760( نك: 94
761( بیبوروز = بی بُروز، بدونِ خبر
762( پَسِ ميز = منظور رئيس و رؤسا و مديرِ كل است
763( كسیهمكه پشتِميز مینشيندكه پُراز بادِنخوتوغروراست
764( تَز = از تو
765( كه نهحرفِ تو را میشنود و نه به نفعِ تو يك كلمه مینويسد
766( تَه ميگَه = به تو میگويد
767( ميگی: من نفت نماخوام، دُزُم بگير = میگويی: من نفت نمیخواهم، دزدم را بگير
768( دُز = دزد (نیريز، 26( / (لار، 114( / (اَهِل، 131(
769( ميگَه: دُز خونگی بوده، لاشِ تو بگير = میگويد: دزد از خود بوده، هيچيی نگو
770( لُبّ = درشت، گُنده، بزرگ، چاق (شيراز، 134( / گوشتِ بدونِ استخوان (زرقان، 101(
771( جانَك = جانگرفته، دلقك، مسخره، نمايشگر(زرقان،50(/ بهكسیگويندكه كارهای مضحك و خندهدارِ جالبی انجام دهد و اَدای اين و آن را درآورد (سروستان، 583( / شوخ و بذلهگو (نيّر، 31( / آدمِ شوخ، بامزه، دلقك (شيراز، 57(
772( نگاه كنيد به: 185
773( هُرّ و گُرَه = توپ و تشر میزند
774( نَرمَهبُر = دارای چند معنی است از جمله: با پنبه سر میبُرد، ملايم است، محافظهكار و محتاط است. ولی در اينجا منظور آدمیاست كه با پولِ كمی راضی میشود
775( تُركِ تَه كَلَه تاسو، نَرمَهبُرَه = همان تركی كه تَه سرش تاس است، بهرشوهی كمی قانع است
776( بوگوروزی buguruzi = بگريزی، فرار كنی
777( میشود چهارشاهی بدهی و فراركنی
778( وینَهسی veynasi= نايستی
779( وینَهسی تا تَش و دودُش بوسوزی = نايستی تا به آتش ودودش بسوزی
780( خامه = قلم
781( دَك و دَْن = دهان (مانندِ فَك و فرش)
782( بُوآ bowضہ = بابا
783( لَوَر = پناهگاه، مخفیگاه / لَوَر زدن = پنهان كردنِ دزدان مسافرين و اموالِ مسروقه را در خارج از جادهی اصلی (جهرم، 331( / لَوَر شدن = گم شدن يا سرگردان شدن (زرقان، 103(
784( لَوَرُم میزَنَه = پناهگاهم را لو میدهد
785( نَنَهی مَهدُزْما mahdozmہ = مادرِ محمداسماعيل؟، شايد زنی بوده است خبرچين؟، ولی بهيك موجودِ افسانهای بدجنس و مرموز و ناديدنی هم اطلاق میشود./ در كتاب كوچهی احمد شاملو مردآزما آمده كه نامِ يكی از جنهايی است كه به شكلهای گوناگونی در میآيد (جلدِ 11، ص 269(./ مردآزما: موجودِ خيالیِ زورمندیاست مانندِ غول يا ديو (فرهنگ لغات عاميانه و معاصر، دكتر منصور ثروت و دكتر رضا انزابی نژاد، ص 774(./ مُرده زما = مردآزما، هيولایِ خيالی (سالهای ابری، 1638( / غولی تخيلی، موجودی خيالیكه بهصورتِ مويی ظاهرمیشود و بزرگ و بزرگتر میگردد. اصلِ واژه بهمعنی مردآزما (آزمايندهی مردان) است. (فرهنگِ كردی، 386( / من دُزما = موجودِ خيالی و افسانهای است كه قدی بسيار بلنددارد، بهبلندی كوه (شماكه غريبه نيستيد، هوشنگ مرادی كرمانی، نشرمعين، 1384، ص 36(
786( نگاه كنيد به: 1
787( هَلُو halow = (هل + اُو (آب)) آب را رها كردن، آب را از كانال و جدولی كه برايش تعبيه كردهاند رها ساختن و به جريانِ طبيعی خود افتادن / تاراج (حكمت، 339(
788( چییِ تَهش نَذارَم و بِدَمِ هَلُو = چيزی باقی نگذارم و همهاش را افشا كنم
789( دو سه شی = دو سه شاهی (واحدی از پولِ قديم)
790( دِشْلِمَه = حبِ قند. در استهبان بهقندی كه با چای میخورند دشلمه گفته میشود نه به چای / قند پهلو (واژهها، 275( / ديشلمه = چايی كه شكر يا قند در آن حل نكرده باشند، بلكه حبِ قند را در دهن گذارند و چايی را بهشيرينیِ آن خورند (معين، 1593( / (فرهنگ، 406( / همراه با حبهی قند خوردن (چای) (سخن، 1094( / قند را گوشهی دهانش گذاشته، چايی ديشلمه را بهسر میكشيد (زنده بگور، 77(
791( پُختی چائی = به اندازهی يك پُختِ چای
792( يَیغاز = يك غاز / غاز = پولِ سياه، پول كم بها، معادل يك چهارم شاهی (واژهها، 397(
793( قِلِفْتی qelefty= كُماجدون، ديگی كه بر سرش چِفت و بست داشته باشد / ظرفی شبيه ديگبَر است كهمعمولاً دو يا سه چِفتوبَست بينِ تنه و سرِ آن قراردارد (حكمت، 208( / ديگِ كوچكِ سردار (فسا، 123(
794( شَرا و خوره كarہ o xora = دو گونه بيماریِ غيرِ قابلِ علاج در گذشته / شَرا = (عربی) بيماریِ مخملك. اين كلمه در مقامِ تنفر و نفرين گفته میشود (جهرم، 311( / (خفر، 534(/ خورَه xora = بيماری جذام است كه بدن را میخورد و جلو میرود (واژهها، 254( / بيماری كه بينی و لب را میخورد، آكله، جُذام (فرهنگ، 339( اگر دماغش خوره هم میداشت نمیديدی (نفرينِ زمين، جلال آلاحمد، 40( / (قاطع، 457( / (سيرجان، 88( / ناخوشی است در گلو كه كمكم اطرافِ خود را میخورد و كُشنده باشد (آموزگار، 256( / برای دركِ بيشتر ازاين بيماری و مشاهدهی برخی چهرههای گرفتارِ خوره شده میتوان بهفيلمِ مستندِ خانه سياه است ساخته فروغِ فرخزاد رجوع كرد.
795( هَمِی تَنَهشون = بههمين تناشان
796( جِمِز jemeze= در عوض، بهجایِ (حكمت، 336( / عوض (سروستان، 584( / جِماز = در عوض (زرقان، 52(
797( لور lدr = خوراكی است مخصوصِ مردمِ استهبان كه از كشكِتَر و مغزِ زردآلو، سياهدانه، زيره، ادويه، زردچوبه، پوستِ نارنج و.... درست میكنند / مادهی پنيری كه از شيرِ بريده حاصل شود (فرهنگ، 739( / كشك تازه و شكل نگرفته (نيّر، 66( / احمد شاملو در كتابِ كوچه با نامِ پنيرِ لور آورده است:... و آن پنيری است از نوعِ خيكی كه بدان زيره و كاكوتی و گاه نوعی سيزی صحرايی میافزايند كه سببِ تُندیِ طعمِ آن میشود (كتابِ كوچه، ج 732 7( / غذايی محلی كه از كشكتر و مقدارِ معتنابهی ادويهجاتِ معطر و پوستِ نارنج و مغزِ بادامِ تلخ و آويشن درست میشود (حكمت، 172 158 و 339 و 365(
798( اُوبَنَه = (آب + بنه). گونهای خوراك؛ بنه را در جوغن میكوبند و پوستهايش را جدا میكنند و مغزش را با آب انار و نان تريد میكنند / بنه = ميوهی درختِ جنگلی پستهی كوهی (آموزگار، 113( / پستهی وحشی (شيراز، 32( / ميوه يا دانهی روغنیِ درختی است جنگلی به همين نام از تيرهی سماقیها (زرقان، 35( / بَنَه = (پهلوی wan( (دشتستانی، 44( / كه همان بَن يا وَن است، گياهیاست بسيار چرب و آن را با پسته پيوند میكنند (محقق، 23( / بَنَك = محصولِ درختِ بنه (ممسنی، 111( / بَنَك (دشتستان، 82(
799( تُرْبيزَه = تُرُب، تُرُبچه / تربچه (سروستان، 582( / نوعی از سبزیهای خوردنی (شيراز، 47( / تُرُبِ درشت (نيّر، 27( / تُربِز0 = تُرُب (داراب، 166( / (فسا، 121( / (زرقان، 45( / (دهخدا، 5773(
800( جَر = دعوا
801( گِزگِزه = چندش، لرزشِ خفيف از سرما در بدن (نيّر، 63( / سرما سرمايی شدن، احساسِ سرما كردن، لرزشی بسيار خفيف و آنی كه بر اثرِ سرما يا مريضی و كسالت در بدن ايجاد شود (شيراز، 134( / لرزش خفيف كه از سرما يا ترس در بدن ايجاد شود (واژهها، 508(
802( گِزگِزَه شَه = چَندشش میشود
803( نگاه كنيد به: 156
804( خيارين xiyareyn= خياری كه پير شده و به رنگِ زرد درآمده باشد / خيار بالنگ و خيار شنگ (ناظمالاطباء) (دهخدا، 8934(
805( اَرْغَه = كلهشَق، اهلِ دعوا / شخص گرم و سرد روزگار چشيده، حقهباز و حيلهگر (واژهها، 25( / ارقه = مرد يا زنی گربُز، هوشيار و زرنگ و كاربُر، تندذهن و سريع التصميم، آن كه از پيشامدها هراسی ندارد و از گرفتاریها پيروز بيرون میآيد اما بهنيك و بدِ راهی كه میبايد بهسویِ پيروزی طی كند نمیانديشد (كتاب كوچه، ج 235 2( و (فرهنگ، 39( / ارقه = شخص سرد و گرم روزگار چشيده و نادرست، جسور و دريده (معين، 204( / رند، زيرك، ناقلا، زرنگ و بافكر (فرهنگ شيراز، 18( / (دهخدا، 1586( / اَرغَه = مسخره و شوخ (آباده، 119( / زيرك، رند، مكار، پشتِهمانداز (عميد، 106(
806( جَرگه = قبيله، طايفه، بيله / جماعت، هيأت، دسته، گروه (آموزگار، 198( / گروه يا مجموعهای از چيزها يا افراد؛ زُمره. حلقهای از افراد برای راندن شكار (سخن، 734( / نگاه كنيد به: 40
807( رَوال = اطراف و حول و حوش، محلِ آمد و شد، روش و شيوه (واژهها، 309( / شيوه، روش، شگرد، ترتيب (فرهنگ، 422( / كِنار، طرف، راهِ راست، روش، رويه (آموزگار، 312(
808( لاف = لحاف، رختخواب (داراب، 176(
809( امنيه = ژاندارمِ زمانِ رضاشاه و پسرش
810( نگاه كنيد به: 59
811( چاغوكَشو = چاقو + كش + واوِ شناسايی(معرفه)
812( كُتِ واويلا = سوراخِ پر از مصيبت، كلبهی غم و غصه، مُراد ايران ستمشاهی است / كُت = (پهلوی katak = خانه) لانهی حيوانات، خانهی محقر (جهرم، 317( / سوراخ (داراب، 174( / اتاقكِ چوبی و گِلی (سروستان، 593( / (همسان با گويشِ زردشتيان يزد و كرمان) (كيانی، 205(
219( taكou = اجاقِ سرد و بدونِ آتش و رونق + واوِ شناسايی
319( borq = آتشِشعلوور
815( جی jey = جایِ
816( جار=(تركی)بانگوفرياد
817( اوی ouy = آهای
818( نَنَه = (اوستا hana( زنِ مسن (دشتستانی، 62( / مادر (دهخدا، 20129(
819( لُوچَك lowcضk = دَمپايی، كفشِ سرپايی
820( پِرْمَه perma = دستوپاكردن، پابهپاكردن، طولدادن، معطلكردن، جستوجوكردن/در زبان كردی كرمانشاهی بهمعنای عطسه آمدهاست. (فرهنگ كردی كرمانشاهی، علی اشرف درويشيان، 122(. در باور مردم چنيناستكه هرگاه كسی عطسه كرد بايد درنگ نمود و بعد اقدام بهحركتی كرد/ مُسامحهكردن، كاری را بهتعويق انداختن، وقت تلفكردن (واژهها، 107( / تعلل در كاری، بهتاخير انداختن، اين دست و آن دست كردن (شيراز، 39( / كاری را با كُندی انجام دادن (فسا، 120( / كاهلی در كار (نيّر، 24( / تنبلی (زرقان، 39( / پِرمَهَه = تاخير و كاهلی در كارها (برهان قاطع، 251(/ مُسامحه (جهرم،281(/ (رشيدی)/ (دهخدا، 4811(
821( اُوسی owsi = ابزاری چوبی با پنجههايی كه به يك دستهی بلند اتصال دارد و كشاورزان بههنگامِ وزشِ باد با آن خوشههای خرمنكوبِ شدهی گندم و جو را بههواپرتاب میكنند تا كاه و دانه از هم جدا شود. اوسی بر وزن اوجی در اصل اوشی، اوشون، افشان بوده (واژهها، ص 43( / اوسين (فرهنگ زرقان، 30( / چنگالهای چوبی بزرگی كه هنگام خرمن، در جداكردنِ كاه از دانه بكار رود (جهرم، 275( / اُوسه owsa = چنگال (وسيلهای است برای باد دادنِ خرمنِ كوبيده) (ممسنی، 110( / اوسو owsu/owsi = چنگالِ كشاورزی كه دستهای دارد و پنجههايی برای باد دادنِ گندم (سروستان، 578( / اوسی owsi (خفر، 516( / (به گويشِ زردشتيان يزد و كرمان = اوچين) (كيانی، 195( / (آباده، 113(
822( دَهَنْخونی و خرمن كوفتن = هر دو بهمعنای غيبت كردن است
823( جوغَن juqan = هاونِ سنگی
824( هَمْسَدَه = همسايه / همساذه (دَوان، 350( / هَمسيه (حكمت، 222(
825( نَپَه = نهپس، بنابراين (داراب، 179( / نه پس، بارها، بعضی اوقات (سروستان، 601( / در اين صورت (شيراز، 153( / (زرقان، 109(
826( مونَجا munajہ = مناجات
827( پَمْبَی pambey = پنبهای
828( مونَجَی munajey = مناجاتِ
829( بچّامو = در گذشته و حتی هنوز در بسياری از خانوادهها، مردان از بردنِ نامِ همسرشان خودداری میكنند و نامش را نمیبرند و به اسامی گوناگونی از قبيلِ بچّامو، ننهی بچّا، اهلِ منزل، خونه، بُزمون، حسن، رضا، اكبر (نامِ فرزندِ بزرگِ خانواده) صدا میزنند.
830( مَز نَشْنَفت = از من نشنيد
831( دوشُو duكow = (دوش + اُو) دوشاب
832( رِشْك reكk = تخمِ شپش / (سروستان، 588( / (نيّر، 45( / بچه شپش، نوزادِ شپش (زرقان، 67( / تخم و بچهی كيك و شپش (فرهنگ، 417( عمو داشت رشكهای ته كلاهش را وامی جست. (كليدر، 800( / در استهبان به نوزادِ شپش نوزگ nدzg گفته میشود نه رِشك
833( نَغُروشَه = جنب و جوش نداشته باشد، وُول نخورد (شايد از مصدرِ خروشيدن باشد)
834( صبا صُوب sowb = فردا صبح
835( پيرَنُت = پيراهنات
836( نوزْگ nuzg= نوزادِ شپش / نوزگ nuzg = (مخففِ نوزادك = نوزاده) شپشِ كوچك (جهرم، 336( / (فسا، 124( / نيزگ = تخمِ شپش (زرقان، 110(
837( بَلْغور balqur = سخنِ نامفهوم، سخن در دهان غلتاندن / زبانی را شكستهبسته حرفزدن بهصورتی كه فقط ظاهرِ الفاظ و جملات شباهتی بهزبانِ موردِ ادعا داشتهباشد (كتابِ كوچه، احمد شاملو، جلد 5، ص 1476( / گندم و جو و حبوبات را درشت درشت آسيا كردن به طوری كه پرندگان بهآسانی آنها را بخورند. دوپَلو هم نامند. هر آردی كه نرم نباشد (واژهها، ص 75( / شكسته و نامفهوم سخن گفتن، زبانی را شكسته و غلط و نارسا تكلم كردن (لغتنامهی دهخدا، ص 4308(/ عربهای چفيه بسته و چوببدست عربی بلغور میكردند (سهتار، جلال آلاحمد، ص 177(
838( جَی كه = به جای اين كه
839( يَی چيا = يك چيزهايی
840( پَتَهراتَی بی سَر و بَر patarہtey = حرفهای بی سر و ته / پَتَرات گفتن = حرفهای پوچ و بیمعنی گفتن، هذيان گفتن (جهرم، 280( / (سانسكريت patra( طلسمات و تعويذات، سخنانِ بیهوده و نادرست (جغرافيای عمومیِ بخشِ جويم، 412(
841( لَتَهی سُوزی latta y sowzi = پارچهی سبزرنگی
842( چُووشی cضowكi = چاوُوشی (دشتستان، 92( / (حكمت، 172(/ چُووش = چاووش، پيش قراول، پيشرو / خواندنِ اشعاری با آهنگِ خاص در هنگامِ آمدنِ زائرين و به پا كردنِ خيمهی عزاداری حضرتِ سيدالشهداء (ع)... (سيرجان، 77( / چاووشی خوان. مهدی اخوان ثالث شعری دارد باعنوان چاووشی:
843( اُرْدَناُلُلُك=اشكبهچشمآوردند
844( نك: 218
845( اُسُغونُت osoqunot = استخوانات
846( استخوان سبُك كردن = بارِ گناه يا ندامت را از شانهی خود به زير افكندن، خواه از راهِ زيارتِ قبورِ ائمه و توبه و انابه و خواه از رهگذرِ بخشش و خيرات و مَبرّاتو وقفِ مال و خواستهئی چشمگير (كتابِ كوچه، ج 2، ص 455( و (فرهنگ، 57( پاهايش را تویِ يك كفش كرد كه: حضرت مرا طلبيده، بايد بروم استخوانم را سبك كنم. (سه قطره خون، 131(
847( من شَه گفتم = من به او گفتم (داراب، 172(
848( ديگر: گر بپرسی كه خراسان بهكجاست؟ / آن حَرَم بَهرِ كه آن گوشه بپاست؟ / مشهدی بیخبر از حرفِ شماست
849( قوم qum = قُم
850( هَف مئدی haf maصdi = هفت مهدی / مئدی = واحدِ پولی در دورهی قاجار / مَمدی = تحريف شدهی محمدی. محمدی سكهی رايجِ ايران بوده تا قبل از سلطنتِ محمدرضا پهلوی. كه هر محمدی برابر بوده با دو شاهی. و هر يك ريالِ امروزی برابر است با بيست شاهی (حكمت، 271(
851( سوخته = سوختهی ترياك
852( سی شی = سی شاهی
853( تون و طَبَس = دو شهر و آبادی در راهِ مشهد / شاملو مینويسد: تون از شهرستانهای كويری است، در جنوبِ شرقیِ كويرِ نمك قرار گرفته و به سالِ 1316 خورشيدی كه من سه ماهِ تابستان را در آنجا و طبس گذراندم نامِ آن به فردوس تغيير كرده بود بدونِ اين كه زادگاهِ فردوسی باشد... احتمال میرود تون و طبس در اين مدخل تنها به سببِ پَرتی و دورافتادگی به كار رفته باشد (كتابِ كوچه، ج 5، ص 1713(
854( دُزا = دزدها
855( شاشومو = اِدرارمان
856( میفْتيد = میافتاد
857( زورِ تِشْنهی شاشومو میفْتيدِ بَس = از زورِ تِشْنگی ادرارمان بند میآمد
858( اِی ey = اين
859( كِرَشْكی keraكkey = زمين سِفت و خشك و غيرِ قابلِ نفوذ / كِرَشك = زمينی است كه از مخلوطِ شن و سنگ تشكيل شده باشد و معمولاً خيلی سفت و محكم است 459( / طبقاتی از زمين كه خاكِ آن از مخلوطِ ريگ و ماسه تشكيل شده است (جهرم، 319( / زمينِ سنگلاخی و سِفت (زرقان، 87(
860( كَفَه = دشتِ بیآب و علف و آبادی. منظور دشتِ كوير و كويرِ لوت است / دشت، جلگه (فسا، 123(
861( سُوغونُمو sowqunumu = شيرهمان، عُصارهی جانمان
862( قربونِ آغا بِشَم = قربانِ آقا بشوم
863( جونومو = جانمان
864( ما خُ از تَه نمیرفتيم اَ مَشَد = ما خُب اصلاً نمیرفتيم به مشهد
865( چيشِ هم چيشی = هم چشمی، نگاه به ديگران و تقيلد از آنان
866( ضيفُو zeyfow = ضعيفه + واوِ شناسايی (معرفه). بسياری از مردان هنوز زنانِ خود را با تركيباتی همچون: ضعيفه، زنكه، سرپوشيده، خدازده نام میبرند
867( چيشِهمچيشی، گوشِ زیفُو كرديم = بهتقيلد از ديگران، بهحرفِ زنمان گوش كرديم
868( شینَی كiney = شينهای، گونهای خرِ مناسب و باربر
869( رُو كرديم row = حركت كرديم، راه افتاديم