پيش درآمد
يادش بهخير، همسايهاى داشتيم خوش ذوق؛ اشعارِ شمس براىمان مىخواند و ما كه در آن روزگار )نزديكِ پنجاه سال پيش( كودكانى كمسن و سال بوديم و يك لحظه از جست و خيز و دوُبازى و سركچلو دست برنمىداشتيم، نمىدانم چه اكسيرى در كلام و وزن و موسيقىِ اشعارِ شمس نهفته بود كه مجذوبِ خويش مىساخت. بر سرِ جاىِ خود ميخكوبمان مىكرد و سراپا گوش مىشديم و به دهانِ مشهدى محمدعلى نجابت چشم مىدوختيم تا ببينيم دنبالهى شعرِ شمس بهكجا مىكشد.
شمس بود و شبهاى زمستان، شمس بود و شادى، شمس بود و انديشه، شمس بود و اجاقهاى پُر از آتش. زنهاى همسايه دورِ هم مىنشستند و بچهها به بازى مشغول. از تلويزيون كه خبرى نبود، راديو هم در خانهى همه كس نبود. شعرِ شمس بود كه خوانده مىشد و بچهها ساكت مىشدند و زنها در نورِ زردرنگِ چراغِ گِردسوز رُوار وَرمىچيدند.
تو گويى همين ديروز بود. چه كسى باور مىكند كه نيم قرن گذشته است. و چه قدر چيزهاى نديده و نشنيده آمدهاست. از كامپيوتر و اينترنت و ماهواره گرفته تا... ولى مگر اين همه وسايلِ ارتباطِ جمعى توانستهاند مرا از كودكىام بازگيرند و كلامِ موزونِ شمس كه از زبان همسايهى خوبمان جارى مىشد از من دور كنند؟!
يكى از دريغهاى هميشگىِ من اين است كه چرا زمانى كه زندهياد شمس در قيدِ حيات بود نتوانستم از فيضِ حضورش بهرهمند شوم و تنها به سلامى اكتفا كردهام و از او كه عصازنان پيش مىرفت، در حالى كه سرش را مىلرزاند و عينكِ دودىرنگش اشياء پيرامونرا انعكاس مىداد پاسخى همراه با لطف و مهربانى مىشنيدم كه: سلام بابا!
حتماً او نمىدانست كه من چهقدر دوستش دارم و من هم نمىدانستم كه چهگونه مىتوانم از حضورش استفاده كنم.
بارها ايشان را در كوچه و خيابان مىديدم. تلاش مىكردم كه خود را به او برسانم تا علاوه بر عرضِ ارادت، مكنوناتِ قلبىام را با او در ميان بگذارم.
شايد اختلافِ سنى زياد، شايد عظمتِ و بزرگىِ او، شايد كم رويى من، شايد فراهم نبودنِ شرايطِ آشنايى و يا شايد نداشتنِ راهنما و رابطى مرا از معاشرتِ با آن بزرگمرد محروم مىساخت.
فكر مىكردم كه بزرگ مىشوم و در جَرگهى بزرگان قرار مىگيرم و آنگاه مرا بهخود مىپذيرد. اين دريغ هميشه با من است كه چرا اين قدر كم رو بوده و هستم.
گرچه پا بهسن گذاشتم ولى افسوس كه ديگر او نيست كه سلامش كنم و مهربانىاش را جايگزين خستگىهاى تنِ فرسودهام كنم.
كمتر زمانى است كه پايم بهشيراز بگيرد و بر سرِ گورش حضور نيابم و اين شعرش از ذهنم نگذرد:
گرچه دارد سخنانم خنده
نبود خنده به من زيبنده
كاكامشتى به گمان بنده
اگرش از سر و ته برخوانى
اشكى از ديده به رخ بفشانى
ولى با انتشارِ اين كتاب به يكى از آرزوهاى ديرينهى خود رسيدم و از اين بابت بسيار خوشحالم كه فرزندِ عزيزِ شاعر، جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس نسبت بهچاپِ اين اثرِ گرانبها اهتمام ورزيدند.
عزيزانِ بسيارى در گردآورى، تصحيح، مقابلهى نسخهبَدَلها، معانى واژهها، مفهومِ تركيبها، گويشِ درستِ كلمهها و... با عشق و علاقه يارى و همراهى نمودهاند كه متاسفانه نامِ همهى آن گرامىگُهران بهخاطرم نيست و از اين بابت پوزشخواهم و سپاسگزارِ آنان و اين عزيزان:
نسيم آلابراهيم، ماندانا آلابراهيم، ابراهيم افتخارى، مرتضى اكبرى، ابوالقاسمِ بالياقت )متولد 1306)، على اكبر پدرام )متولد 1302)، مجيد پدرام، بتول پرچمى )متولد 1305)، فاطمه پرچمى )متولد 1303)، پور ساداتى، كريم پويانفر، اصغر تقى پور، ناصر تقوا، سيد احسانِ تقوى، محمد ثالثى، سيدرضا حسينى، جواد حسينىنژاد، فاطمه خُراشادىزاده، مهدى خوبيار، خليل حكمت، على حكمت، حسن خوشنيت، صفدر دوام، وحيد رادمردى، بهارهى رحيمى )از آبادهى تشكِ نىريز 84/3/27 1354)، رضا رياحى، محمود روشنعلى )متولد 1300)، على زيورى، حاج خليل سخايى، حسين سراجى، محمدرضا سيدغيبى، احمد شعبانى، باقر شمس، على شمس، پروفسور ناصر صادقى، محمدحسين صفايى، مسعودِ صفايى، على اكبر علمدار، ابوالفضل غضنفرنژاد، صديقه غلامعلىنژاد، زندهياد حاجى احمد فاضل (1316 استهبان - 1383 مشهد(، جواد فتحى، محمدصادق فتحى، خليل فرزانه، محمدرضا فرزانه، حسن فرهمندى، ياسر كيان، حسنِ كيانى، رضا كارگر، 84/4/25، سيدحسن كشفى، سيدرضا كشفى، سيدمحمد كشفى، سيديوسفِ كشفى، اميد كيامرث، محسنِ مُخبرى، حاجى رضا مُدرسى )متولد 1299)، على اصغر منظورى )متولد 1311)، محمدحسنِ مكتبدار )متولد 1303)، محمد مكتبدار، سيدمحمد ناظمى، محسن نقيبى نژاد، حسينِ هاشمى و...
شمسِ اصطهباناتى
۱۲۸۸ استهبان ۱۳۵۶ شيراز