چاپ

مقدمه شمس

مقدمه‏ى جنابِ آقاى محمد باقر شمس

فرزندِ ارشدِ زنده‏ياد شمس اصطهباناتى
اداى ستايشى و تقديمِ سپاسى و عرضِ پوزشى
به‏نامِ چاشنى‏بخشِ زبان‏ها
حلاوت‏بخشِ معنى در بيان‏ها

در اَزل پَرتوِ حُسنش ز تَجَلى دَم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالَم زد
جلوه‏اى كرد رُخش ديد مَلِك عشق نداشت
عينِ آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
حافظ
آرى نخستين آفريده‏ى آفريدگار عشق است و عشق معمارِ عالَم.
و عالَم سراىِ داد است و بى‏داد آفريده‏ى شيطان.
و شيطان دشمنِ عاشقان است و پيشواى بى‏دادپيشگان.
واين دفتر فريادى است عليه بى‏داد و بى‏دادگران.
و اين فرياد از گلوى كسى برآمده كه عاشقِ بى‏قرارِ خالق بود و مخلوقاتش. و دشمنِ آشتى ناپذيرِ شيطان بود و پيروانش.
و صاحبِ اين گلو در دامِ نامردى و نامردمى‏ها و پستى‏ها و پليدى‏ها اسير بود و سِلاحى نداشت جز فرياد و فرياد و فرياد.
كه بهتر است خواننده‏ى گرامى از قلمِ خودش بخواند:

بسم‏اللَّه الرحمنِ الرحيم

هر كسى را اصطلاحى داده‏ايم
هر سرى را سيرتى بِنهاده‏ايم

آموختنِ زبان‏ها و آشناشدن به‏واژه‏هاى ويژه‏ى طبقاتِ مختلف و نژادهاى گوناگونِ عالَم بزرگ‏تر دانش و والاترين وسيله‏ى ارتباطِ افرادِ بشر با يك‏ديگر است.
مردمى كه زبانِ هم نمى‏فهمند گويى با يك‏ديگر دشمنىِ آشتى‏ناپذير دارند. در صورتى كه به‏قولِ استادِ سخن سعدى عليه‏الرحمه:
بنى آدمِ اعضاى يك پيكرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
و بديهى است كه دورى ملت‏ها از يك ديگر موجبِ عقب‏افتادگىِ بسيارى از جوامع از قافله‏ى علم و تمدن خواهد شد. بر عكس فراگيرى زبان‏هاى مختلف به‏وسيله‏ى اقوامِ مختلف موجبِ نزديكى آن‏ها و پيشرفتِ سريعِ علم و صنعت و هنر است و نتيجه‏هاى بسيار مطلوبى به‏بار مى‏آورد. افزون بر آن آشنا شدن به اخلاق و آداب و رسوم و سنت‏هاى قبايل و جماعاتِ مختلف، لذت و شيرينى وصف ناپذيرى دارد به‏ويژه كه غالباً همراه با ثمره‏هاى فكرى و اخلاقى يا انتقادى مفيدى است كه از اين رهگذر مى‏توان به‏روحيه و نحوه‏ى تربيتِ توده‏ها پى‏بُرد و از آن‏ها درس‏هاى گوناگونى گرفت. مضافاً اين كه از خلالِ آن همه‏ى رسوم و آداب واژه‏هاى گم‏شده و اصطلاحاتِ از دست رفته پيدا مى‏شود و بسيارى از مسائلِ و مواردِ تاريك را روشن خواهند كرد.
هم‏چنين مُسّلَم است كه جمع‏آورى لغاتِ عاميانه و پيشِ‏پا افتاده هرگاه آميخته با طرزِ زندگى و گذرانِ مردمى يا كشورى خاص باشد براى آن ملت بيش‏تر جلبِ توجه مى‏كند و بر رغبتِ جوينده‏گانِ اين علم مسرّت‏بخش مى‏افزايد.
و چنان‏چه اين مجموعه‏ها به‏شكلِ منظومه‏اى درآيد به‏مراتب بهتر است چون هم سلايقِ مختلف با شعر و نظم بيشتر رغبت دارد و هم زودتر و بهتر مركوز ذهنِ خوانندگان و شنوندگان آن خواهد شد.
چه بهتر اگر همان مجموعه به‏شكلِ ترانه يا چكامه درآيد كه جبرانِ خستگى و صرفِ مقدارى وقت مى‏كند.
البته گردآورى مطالبِ علمى و فنى و صنعتى و اجتماعى هركدام انگيزه‏اى خاصِّ خود دارد. و سُرودنِ اين مجموعه‏ى پنج مصرعى )مُخَمَّس يا مُسَمَّط( كه به‏نامِ خفه‏دونى نام‏گذارى شده و مى‏خوانيد نيز بدونِ انگيزه نبوده و چون بسيارى از بندها صورتِ داستان دارد خالى از لطف و ظرافت نيست و قسمتِ عمده‏اى از اين مجموعه ضمنِ اين‏كه خواننده را به‏تَبَسُّم و خنده مى‏كشاند او را شديداً متأثر و متألِم مى‏كند كه در دورانِ سرودنِ آن يعنى سال‏هاى سيصد تا سيصد و بيست به مراتب بيشتر از هم‏اكنون بود.
امّا انگيزه‏ى خاصّ:
دورانى كه پنجه‏هاى زورگويان از هر طبقه و دسته، مالك، مأمور، خان، پولدار، متظاهران به‏ديانت، متصديانِ ابوابْ‏جمعى، روحانيونِ وابسته، كدخدايانِ دهات و محلات، متوليانِ امور، پيشكاران، فئودال‏هاى دستِ اول، مفت‏خورها، نوكرباب‏ها، حكومت‏هاىِ محلى و خلاصه هزاران متجاوزِ ديگر در گلوىِ مردمِ ضعيف و بى‏دست و پا فرو مى‏رفت و آن‏چه دسترنجِ عصب‏افسردگان بود و محصولِ خونِ دل و بازوىِ ناتوانان و عرقِ جَبينِ زحمت‏كشان بود راه‏به‏راه در انبار و كيسه‏ى گردن‏كشان سرازير مى‏شد و تازه خود آن خون‏آشامان مرجعِ تظلُّم و دادخواهى بودند كه فريادخواهان را يا مى‏كشتند يا به‏چاه سرازير مى‏كردند و يا از وطن و خانه آواره‏اش مى‏نمودند.
احساس مى‏كردم كه حالتِ دفاعى و مبارزه دارم ولى با نداشتنِ هماهنگ و حامى و تنها و بى‏چيز بودن چه كارى از من ساخته بود؟
كودكِ يازده ساله و محيطِ فشار و فقرِ همه‏جانبه، هيچ درمانى به‏نظر نمى‏رسيد. گاهى تك بيتى بر زبان و قلم مى‏آمد و خاموش مى‏شد. ولى مظالمِ پى در پى و تاراج‏هاى همه روزه و بى‏دادگرى‏هاى پشتِ سرِ هم با طبعِ جوانِ من حكايتِ سنگ و شيشه بود و هر آن به‏صدا در مى‏آمد.
ناگهان متوجه شدم كه بهتر است خرابىِ وضعِ محيط و آشوب و فتنه‏هاى زمان را با زبان و اصطلاحاتِ خودِ مردمِ محيطم به‏ترتيبِ منظم و پيوسته‏اى درآورم زيرا هم آثارى از لهجه و زبان و اخلاق و سيره‏ى مردم براى نسل‏هاى آينده مى‏ماند و از بين نمى‏رود و هم از بابِ انتقاد و هُشدار به‏آيندگان خدمتى شده‏است.
به‏اميدِ آن كه فلك گردن كشان را سقف بشكافد و طرحى از نو در اندازد.
دقت در ريشه‏ى لغات و اداى درستِ آن با خواننده‏ى باهوش است.
به بانگِ چنگ بگوييد آن حكايت‏ها
كه از نهفتنِ آن ديگِ سينه مى‏زد جوش
والسلام
شمس

و اما بعد، خواننده‏ى هوشمند و با ذوق بايد بداند كه اين‏جانب نيّتِ نگارشِ هيچ‏گونه مطلبى در هيچ زمينه‏اى نداشتم. اما ناگزير شدم مختصر كلامى از بابتِ انجامِ وظيفه و اَداىِ تكليف قلمى دارم.
و اين وجيزه ابتدا ستايشى است به‏درگاهِ پروردگار كه توفيقِ چاپِ اين اثر را ارزانى داشت.
سپس سپاسى‏است به‏پيشگاهِ حضرتِ دوست جنابِ آقاى محمدرضا آل‏ابراهيم باعث و بانىِ اين اَمرِ خير كه فرخته بادا روش.
سه ديگر عرضِ پوزشى است به‏ساحتِ اربابانِ محبت و صاحبانِ فضل و دوستدارانِ فرهنگ و ادبِ ملى و بومى كه با مراجعاتِ مكررِ خود به‏اين‏جانب اَمر به‏اجراى اين مهم مى‏نمودند و چون به‏دلايلى كه ذيلاً شرح خواهم داد اين كار مرتباً به‏عهده‏ى تعويق مى‏افتاد موجبِ شرمندگى من نزدِ آن ذواتِ گرامى و محترم و عزيز بود.
و اما علتِ تاخير برآوردنِ آرزوى پدرم بود كه مى‏خواست آثارش به‏طورِ مطلوبى طبع شود و صورتِ بازارى و سودجويى به‏خود نگيرد و به‏دستِ اهلِ فن و علاقه‏مندانش برسد.
اما از آن‏جايى كه شخصاً موفق به‏تامينِ اعتبارِ هزينه‏ى چاپِ كارهايش نبود و هراس داشت از اين كه به ديگرانش بسپارد توفيقى بدين مهم نيافت.
به قولِ حافظِ عزيز:
گنج در آستين و كيسه تُهى
جامِ گيتى‏نما و خاكِ رَه بود
و به گفته‏ى خودم:
به دست و جيب تُهى بود و فخرِ سروِ سَهى
پياده بود ولى سطوتِ سواران داشت
بارى بعد از مرگِ نابهنگامش كه اين وظيفه به‏عهده‏ى اين كاروان‏سالارِ رَه‏نشناس گذاشته شد، تصميم گرفتم به‏آرزوىِ ديرينه‏اش جامه‏ى عمل بپوشم و كارهايش را به‏طورى كه دلخواهش بود به‏طبع بسپارم. سهل است كه مى‏خواستم تمامىِ آن‏ها را بعد از چاپ شدن به دوستان و دوستدارانش هديه كنم كه مع‏التاسف به‏دلايلِ عديده كه عمده‏اش همان دردِ مشترك با پدر بود موفق به انجامِ رسالتِ خانوادگى و اخلاقى و ملى و ميهنىِ خود نبودم. بله، دستِ ما كوتاه و خرما بر نَخيل.
لذا دنبالِ ناشرى خيرخواه مى‏گشتم كه تا حدودى نظرِ پدر و خودم را تامين كند. البته تعدادِ بى‏شمارى پيشنهاد رسيد كه بيشترش جنبه‏ى تعارف داشت و خوش‏آمدگويى، عده‏اى هم رنگِ شهرت‏طلبى داشت و فضل‏فروشى، گروهى هم بازارىِ مطلق بود و يك مورد هم شيادىِ محض. لذا با توجه به اين احوالِ پريشان، مجال و توانِ اجراى اين اَمر دست نمى‏داد. كه متاسفانه از نظرِ بعضى كه از من و زندگى‏ام شناختِ كافى و وافى نداشتند در مَظانِ اتهاماتى بودم كه ناحق بود و ناروا.
تا اين كه جنابِ آل ابراهيم پيشنهادِ همكارى و همراهى دادند و من با شناختى كه از ايشان و خدماتش داشتم بلافاصله و بدونِ تامُل پذيرفتم و آن عزيز همت و غيرت كرد و با يارى بى‏دريغِ كليه‏ى اعضاى خانواده‏ى محترمِ فرهنگى و فرهنگ‏دوست و فرهنگ‏پرورِ خود و دوستانِ گرامى‏اش كه در همه‏ى كارهاى فرهنگى و ادبى با او همكارى نزديك دارند با علاقه‏مندى و پشتكار و زحمتِ بسيار كارِ تايپ و مقابله و تصحيح و تحشيه را دور از انتظار و در اسرعِ وقت انجام دادند و آماده‏ى چاپ كردند كه همين جا محبت و زحمتِ همه‏ى آنان را مى‏ستايم و براى‏شان آرزوى خدماتِ شايسته و بايسته‏ترى دارم. نيرو و عمر و عزت‏شان پُر دوام باد.
و اينك اين دفتر در خدمتِ مشتاقانش مى‏باشد با همه‏ى كاستى‏ها و لغزش‏هايى كه احياناً در آن خواهد بود. كه با عرضِ پوزش از خوانندگانِ فاضل و آگاه استدعاى آگاهانيدن‏مان داريم.
به اميد طبع و نشرِ سايرِ آثارِ پدرم.
و متنِ زير هم كلامِ منظومى است كه در وصفِ پدرم گفته‏ام. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
پدر طراوتِ بُستان و جويباران داشت
صفاى صبحدَمِ نابِ چشمه‏ساران داشت
دَمِ صبا و نُزهتِ صحرا، زُلالىِ شبنم
خواصِ بادِ نوازشگرِ بهاران داشت
تَرّىِ آب و ظِلِّ سَحاب و لطافتِ مهتاب
فروغ و گرمىِ خورشيد و جودِ باران داشت
هَمالِ هَمهَمه‏ى برگ بود و شُرشُرِ آب
نَوا و ناله‏ى نى، چشمِ سوگواران داشت
شناس و شيفته‏ى رَمز و رازِ قرآن بود
كه رازدارىِ خاصّى چو پَرده‏داران داشت
دلى فريفته‏ى حق و اهل بيتِ رسول
سَرِ ارادتِ خود سوىِ حق‏گزاران داشت
سخن‏شناس و سخن‏گستر و سخنور بود
مقامِ باربَد و نغمه‏ى هَزاران داشت
هزار طنز و حكايت، هزار بيت و غزل
هزار نكته‏ى نيكو ز ريزه‏كاران داشت
ز روم و توس و نشابور و گنجه و شيراز
به كف جواهر و مِشكوة بى‏شماران داشت
به‏دست و جيب تُهى بود و فخرِ سروِ سَهى
پياده بود ولى سطوتِ سواران داشت
خلافِ شهرتِ بسيار و حرمت و عزت
شكسته نفسى و اِخلاص باز ياران داشت
نَديمِ عالى و عادّى و عارف و عامى
جوازِ اهلِ دل و حُكمِ هوشياران داشت
مقامِ عاريه‏يى گَر نداشت عارش نيست
كه كينه‏ها به‏دل از خيلِ سر سپاران داشت
هَماره صبح و مَساء در شَباب و در پيرى
رضاىِ خاطرِ خود را رضاىِ ياران داشت
نشاطبخش چنان آبِ خوشگوار ولى
غمى نهفته به‏پهناى روزگاران داشت
برونْشْ بِركه‏ى آرام و اندرونْ دريا
خروش و وَلوَله و موجِ صد هزاران داشت
لبى چو غنچه‏ى خندان ولى دلى خونين
ز دستِ كِبرفروشان و نابكاران داشت
به‏روز، رايحه‏ى نرگس و گل و سنبل
سحر ز اشكِ فروخورده، لاله‏زاران داشت
اگر چه شمس زمان بود و عالَم‏آرا بود
به شب ز دورى خورشيد، اشكباران داشت
ديگر اين كه:
مرد را دردى اگر باشد خوش است
دردِ بى دردى علاجش آتش است
ديگر اين كه:
خوشا هواى فرح‏بخش و نامِ استهبان
صفاىِ مردمِ بى نام و كامِ استهبان
و ديگر اين كه نگارشِ مقدمه و تقريرِ مطالبِ عمده و توضيحِ مشخصات و مشكلاتِ اين دفتر را به‏قلمِ تواناى آل ابراهيم مى‏سپارم كه اهلِ فن است و فضل و كمال.
و من اللَّه توفيق و عليه تكلان
با درود و بدرود: محمدباقرِ شمس