چاپ

نگاهى به‏زندگى، آثار و دفترِ اشعارِ فولكلوريكِ شمس

[1]

در سالِ 1288 خورشيدى در يك خانواده‏ى مذهبى روحانى در استهبان كودكى تولد يافت كه نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزندِ مُلاآقا و از نوادگانِ حاجى محمدباقرِ اصطهباناتىِ واعظ است. وى با گذراندنِ تحصيلاتِ مكتبى، دورانِ كودكى را پشتِ سرگذاشت. در سنِ دوازده‏سالگى به‏سرودنِ شعر پرداخت. طبعِ روان و ذوقِ فراوانش خيلى زود او را به‏عنوانِ شاعرى محبوب در دلِ مردم جاى داد. در ابتدا كارمندِ بلديه )شهردارى( استهبان شد، ولى روحِ لطيف، عاطفه‏ى سرشار، نازكىِ خيال، بلندنظرى و آزادمنشى‏اش او را از محيطِ خشكِ ادارى بيرون كَشيد و خود را از قيد و بندِ قوانينِ ادارى رها ساخت.
از آن‏جايى كه به‏خاندانِ عصمت و طهارت ارادتى خاص داشت، لباسِ روحانيت پوشيد و به‏عنوانِ يكى از بهترين وُعاظ و ناطقين، نَه فقط در استهبان كه در طيفِ گُسترده‏اى از استانِ فارس مشهور شد و با صداى خوش و حضورِ ذهنِ فعال و نكته‏سنجش، زبانزدِ خاص و عام گرديد.
شمس، اين شاعرِ دلسوخته و مردمى، در عينِ حال خوش‏مَشرَب و هنرمند كه بر حق، بنيان‏گذار و تثبيت‏كننده‏ى فرهنگِ عامه‏ى مردمِ استهبان است، در 24 تير سالِ 1358 خ درسنِ 70 سالگى درگذشت و در جوارِ مرقدِ مُطَهَرِ سيدعلاءالدين حسين )آستانه(ى شيراز به‏خاك سپرده‏شد و با مرگش، ضايعه‏اى جبران‏ناپذير برفرهنگِ مردم، شعر، ادب وادب‏دوستان وارد ساخت.
ازايشان شش فرزندِ هنردوست و ادب‏پرور برجاى مانده است. سه پسر به نام‏هاى: آقايان محمدباقر، على و محسن و سه دختر كه خوشبختانه همگى درقيدِ حيات‏اند.

در زمانى كه غربِ استعمارگر با تمامِ تلاشِ خود درپىِ اِنهدامِ فرهنگ و سنت و آداب و رسوم‏ماست و با تهاجمِ فرهنگىِ‏خود درپىِ بى‏هويت ساختن‏مان و دوركردن از اصلِ خويش است و ما را نسبت به‏گذشته‏ى خود بيگانه مى‏سازد و از درون مى‏تراشد و تُهى مى‏سازد، جا دارد كه به‏خويشتنِ خويش بازآييم و نسبت به‏بزرگانِ خود اَداى احترام كنيم.
آثارِ وى:
1- منظومه‏ى شمس
شمس بيش از همه به‏مولاى متقيان حضرتِ على)ع( ارادت ورزيده، چنان‏كه كتابِ منظومه‏ى شمس يا جلوه‏ى ابديت كه در مناقبِ بزرگانِ دين در 384 صفحه سروده است حاكى از اين ارادت است. در پايانِ كتاب چنين مى‏نويسد: در تاريخِ 24 شهريورماهِ 1349 شمسى كه مطايق با سيزدهم رجب‏المرجب 1380 قمرى و روزِ ولادتِ تمام سعادتِ حضرتِ على ابن ابى طالب )ع( )اميرالمؤمنين( بود با عناياتِ يزدانى و توجه خاصِ امامِ عصر )عج( در چاپخانه‏ى جهان‏نما شيراز به‏چاپ رسيده اتمام يافت و اين حُسنِ توفيق دست نداد مگر از همتِ خاندانِ رسالت
اينك يك قطعه از صفحه‏ى 149 كتاب:
اين خانه را بايد خدا يك روز معمارى كند
آدم بنايش بَرنهد نوحش پرستارى كند
وانگَه خليلش با پسر تا سقف حَجرى كند
آن يك در و بامش نهد و آن نقش و گَچ‏كارى كند
هريك ز آباءِ رسول پس خانه‏سالارى كند
كامروز اَندر خانه‏اش يك ميهمان‏دارى كند
وَز اين گِرامى ميهمان اَمرى عجب جارى كند
پس نقشه‏هاى ما سَلَف بُدْ بَهرِ اين زيبا خَلَف
2- شاهكارِ عشق يا شورِ عاشورا
عشق بحرى است كه چون بر سرِ توفان آيد
دست شستن ز متاعِ دو جهان ساحلِ اوست
من حق دارم كه كتابِ شورِ عاشورا را به‏نامِ شاهكارِ عشق ناميده‏ام. آيا در ميدانِ عشق و حقيقت‏جويى، عاشقى دلاورتر از حسين)ع( و يارانش سراغ داريد؟
۰ شمس محرم 1387 ق / فروردين 1346
3- نداىِ عِفَت
داستانِ منظومى است كه جنبه‏ى اجتماعى دارد و مفاسدِ جامعه‏ى زمانِ خود را با ريزبينىِ خاصى بيان نموده است. در اين منظومه مديره‏اى دانا دختركانِ دبيرستان را در راهِ عفت و عصمت راهنمايى مى‏نمايد.
4- سپيده‏ى صبح
كه به‏بَحرِ مخزن‏الاسرار نظامى سروده و داراى 2/000 بيت شعر است و داراى 5 بخش مى‏باشد: 1- در توحيد 2- در عدل 3- نبوت و مزايا و فلسفه‏ى آن 4- لزومِ امامت و وجودِ اولياىِ حق 5- فلسفه‏ى معاد و نيايش به‏درگاهِ بارى‏تعالى.
برگزيده از كتاب سپيده‏ى صبح:
در توحيد
اى همه جا اسمِ تو مفتاحِ كار
وى همه را اسمِ تو اصلاحِ كار
نامِ تو سرلوحه و اول رقم
حمدِ تو زينت دهِ لوح و قلم
شكرِ سپاسِ تو نياىِ سخن
حمدِ تو مقصد ز اداىِ سخن
خامه ز فيضِ تو مدد خواسته
صفحه به توحيدِ تو آراسته
در همه جا بحثِ كريمىِّ توست
صحبتِ رحمان و رحيمىِّ توست
ذاتِ تو رحمان و رحيم است و بس
رحمتِ عامِ تو عميم است و بس
نامِ تو در پرچمِ هر لشكر است
آيتِ پيروزىِ آن كشور است
فكرِ تو در لوحِ خيالِ بشر
ذكرِ تو اسبابِ كمالِ بشر
يادِ تو شيرينىِ جانِ همه
قصه‏ى تو نقلِ دهانِ همه
بهتر از آنى كه احد خوانمت
پاك‏تر از آنى كه صمد خوانمت
حرفِ تو در هر قلم و هر زبان
بحثِ تو در هر سخن و هر بيان
ناطقه را حكمِ بيان داده‏اى
بسته زبان را تو زبان داده‏اى
بنده الفبا ز تو آموخته است
جانِ تو از نورِ تو افروخته است
هستى تو موجدِ بودِ همه
بودِ تو شاهد به‏وجودِ همه
شاهدِ يكتايى تو كيست؟ تو
جلوه‏ى جان عشقِ نهان چيست؟ تو
كون و مكان جلوه‏ى ذاتِ تواند
مظهرِ اسماء صفاتِ تواند
پرتوى از عكسِ جمالت؟ جهان
خشتى از ايوانِ جلالت؟ جهان
صحنه‏ى صنعِ تو همه عالَم است
خطى از آن صفحه بنى آدم است
5- نوحه‏ها و مراثى
نوحه‏هاىِ زيادى از شمس برجاى مانده، و با وجودِ اين كه 70 - 60 سال از سرودنِ آن‏ها مى‏گذرد هنوز در دسته‏هاى عزادارى و ديگر مراسمِ سوگوارى خوانده مى‏شود و بيشترين تأثير را بر عزاداران مى‏گذارد. نوحه‏هايى از قبيل:
1- اكبَرِ تازه جوان، سوىِ ميدان شد روان
اُم ليلا از پى‏اش، مى‏رود بَر سَر زنان
2- اى فلك ويران شوى، زار و سرگردان شوى
بعدِ عباسِ جوان، بى سَر و سامان شوى
3- وَهَبِ تازه جوان محشر كن
جان فداىِ علىِّ اكبر كن
6 - غزليات، قطعات، قصايد، اشعارِ پراكنده و تك بيت‏ها
ترسم كه من بميرم و غم بى پدر شود
اين طفلِ نازپرورِ من، در به‏در شود
7 - در زمينه‏ى فرهنگِ مردم
از روانشاد شمس يك چَكامه‏ى بى‏نظيرى برجاى مانده كه علاوه بر ارزشِ هنرى و ادبى، گنجينه‏اى پُربها از واژه‏هاى اصيلِ استهبانى است كه با بيانِ خاصى آداب، رسوم، سنت‏ها، عقايد، رنج‏ها، محروميت‏ها و نحوه‏ى زندگىِ مردمِ 80 - 70 - 60 سالِ گذشته را با زيبايىِ هرچه تمام‏تر به‏تصوير كشيده است. هرچند كه شاعر در مقدمه، نامِ اين مجموعه را خَفَه‏دونى ذكر كرده است ولى با صراحتِ تمام مى‏فرمايد:
هرچه خونابِ خَموشى خوردم
آنچه دندان به‏جگر بِفْشُرْدَم
ديدم آخر كه پُكيدَم مُردَم
عقده‏ى دل بگُشودَم ناچار
شعرِ خَرنامه سُرودَم ناچار
يا در جايى ديگر مى‏گويد:
تا مرا باز در اين‏جا كار است
زندگى سخت به من دشوار است
بَس كنم دَردِ دِلُم بسيار است
مى‏چُكد خونِ دل از خامه‏ى من
خوب پيداست زِ خَرنامه‏ى من
گروهى بر اين باورند كه اشعارِ خَرنامه هَجويات است و جز براى خنده و شوخى و وقت‏گذرانى كاربُردى ندارد. و اينان چه بيهوده مى‏پندارند.
همه را خوب كه مى‏خندانم
مى‏زنم سينه و مى‏گِريانم
اسمِ كتاب هرچه باشد نبايد اختلاف‏برانگيز باشد و اهميتى به‏آن داده شود، زيرا باتوجه به‏متنِ غَنى و سرشار از روانى و زيبايىِ سخن و محتواىِ پُرمايه‏ى آن، نامِ كتاب چندان قابلِ بحث نيست. در عينِ حال شهرتِ خَرنامه در ميانِ مَردم و صاحبانِ ذوق و انديشه و ادب خيلى بيشتر از خَفَه‏دونى است. آن‏چه كه جاىِ تأسف بود اين كه تاكنون كتابِ گِرانْسَنگِ خَرنامه به‏چاپ نرسيده بود و سيلِ مشتاقان و ادب‏پَروران، آرزوى چاپِ آن را داشتند.
شمس در ديوانِ طنزش بيش‏تر به‏سياستِ زمانه‏ى خويش تاخته و به‏بيانِ اوضاعِ درهمِ جامعه‏اش پرداخته است. شمس از آن جهت كه خود با تمامِ اَقشارِ جامعه اَعَم از مسئولينِ ادارات، خوانين، تُجّار، روحانيون، كارگران، زحمت‏كشان، مردم و طبقاتِ محرومِ جامعه در رابطه بود و حشر و نشر داشت و هم‏چنين به اوضاعِ سياسى و اجتماعى كشور نيز بى‏نظر نبود، در متنِ واقعيت‏هاى تلخ و شيرينِ جامعه‏اش قرارداشت. او با اطلاعِ كامل از نظامِ طبقاتىِ زمان و تفاوتِ فاحش بينِ طبقه‏ى فقير و غنى به‏بازگويىِ كاستى‏ها و نقايصِ حاكم بر اجتماعِ خود پرداخته و سعى مى‏كند كه تا با زبانِ همين مردم سخن بگويد.
كتابِ خرنامه اثرى نفيس و گرانبها است كه شاعرش شايسته قدردانى است به‏ويژه آن كه اشعارش در سينه‏ى هزاران پيرمرد و پيرزنِ سالخورده‏ى اِستهبانى حَك شده است. شب‏هاى درازِ زمستان براى فرزندان و نوه‏هايشان مى‏خوانند، هم لذت مى‏بَرند و هم با فرهنگِ گذشته‏ى خود آشنا مى‏شوند.
جَغَلو بى‏شى تا بَرَت گَپ بزنم = بچه جان بنشين تا برايت دردِدل كنم
اَ رُخ و ريشه تا كى لَپ بزنم = در كوه و كُتل تا كى دوندگى كنم؟
تا كى از ترسِ لُولُو رَپ بزنم = تا چه زمانى از ترسِ لولو )مأمور شاه( در خود بشكنم و در خود فرو روم؟
هر چه ما دَم اَ تو بُرديم بَسَه = هر چه كه نفس‏مان را حبس كرديم بَس است
تَپَه‏كو خورديم و مُرديم بَسَه = توسرى و كتك خورديم و صدبار مُرده و زنده شديم بس است.
خوشبختانه فرزندانِ فرهنگ‏دوست و هنرپرورِ آن روانشاد به‏ويژه جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس نسبت به‏چاپِ اين اثرِ گِرانبها كه يكى از اَسنادِ معتبر و باارزشِ تاريخى مَردمِ اين مَرزوبوم است، همت گُماشتند كه جاى بسى سپاس و خرسندى است.
اگر به‏ديده‏ى تحقيق بنگريم مى‏بينيم كه اين كتاب غزل نيست، قصيده نيست، ترانه نيست؛ بلكه تِراژدىِ زندگىِ مردمِ مَفلوك و بيچاره‏اى است كه در 80 - 70 - 60 سال پيش در آبادىِ استهبان مى‏زيسته‏اند و با جَهل و ستم و فقر دست به‏گِريبان بوده‏اند. شاعر با قدرتِ كَلام و تشبيهات و اِستعاراتِ ساده و عوامانه، حالاتِ روحى و جسمىِ آنان را در تمامِ موارد و احوالِ گوناگون نشان داده و ترسيم كرده است.
اوراقِ اين دفتر منعكس كننده‏ى تصاويرِ گم‏شده‏اى از ذهنياتِ مردى است كه خود در ميانِ محرومانِ جامعه‏اش مى‏زيست. بيش از ديگران دل مى‏سوزاند. براى‏شان مى‏سرود و تابلوهاى نفيسى خلق مى‏كرد.
شمسِ اصطهباناتى سراسر رنج بود. رنجِ او را چون جامه‏اى تمام عيار پوشيده بر قامتِ كلامش مى‏توان ديد و اشك و آهِ وى را در آهنگِ كلامش مى‏توان شنيد. او با اين مردم بيگانه نبود و دردشان را مى‏فهميد و با زبانِ همين مردم سخن مى‏گفت و با اشك‏شان همراه بود.
شمس انسانِ آزاده‏اى بود كه با تاريكى‏ها و جهالت‏ها به‏مبارزه برخاسته‏بود و طنزِ تلخِ خويش را در قالبِ اشعارى شيرين و دلچسب مى‏ريخت. آن‏قدر چيره‏دست و ماهِر بود كه بى‏درنگ خنده‏اى كه بر لب‏ها نشانده بود مَحو و بى‏رنگ مى‏كرد و با دهانِ بازِ شگفت‏زده، قطره اشكى بر گوشه‏ى چشم‏ها آشكار مى‏ساخت.
كلامِ شمس اندوه وى است. اندوه وى از ناراستى‏هاى روزگار كه گر به‏حقيقت بخوانيش، اشك از ديدگان بيافشانى.
گَرچه دارد سخنِ ما خنده
نَبُوَد خنده به ما زيبنده
كاكا مَشدى به گُمان بنده
اگرش از سَر و تَه بَرخوانى
اشكى از ديده به رُخ بِفْشانى
شمس آن‏قدر از اوضاعِ زمانه و ستم‏هاى روزگار رنج مى‏برد و شاهدِ محروميت و درماندگىِ بيچارگان بود كه نامِ سابُنات اِصْطَهبانات را مترادفِ خَفَه‏دونى، خِرِف‏خونه كوتوكوkoutoukou، غم‏خانه و... مى‏دانست. اصطهبانات نمودارِ صادقى از شهرهاى آن زمانِ ايران است.
شمس بسيار زيركانه، استهبان را به‏عنوانِ جزيى از كشورِ رژيمِ ستم‏شاهى با عناوينِ: خفه دونى، مقبره‏ى خربازار، كَلَنْدونِ سيه خر بازار، خاك، دِه‏پارَه، غم‏خانه، گورِسونى، شهر، دِه، خونَه‏ى مَن، وَطَن، كوتوكو، اين‏جا، كوچا، اُوگون، گودو، بُن، كاشانه، مَحشرِ خَر، شهرِ بى دَر، اِصْطَهبانات، ايج، مَحْبَسِ تنگ، دهكده، شهرِ خراب‏آباد، دِهِ ويرانه‏ى بى‏بنياد، ويرانه، دِهِ پِنْدَرسَگ‏صاب، شهرِ پُرآشوبِ خراب، مُلْك، وادىِ خَر بازار، شالوده، شَلْغَم شوربا، مُغيلِستان، اين مَنظره، اين باغ، سَر تيره، كِهْشَه، شِكَفت، گُودونيو، شَك و شَهرام، بازار، كُتِ فِتْنو، سِنْديكا، اين گوشه، اين درّه، بينِ دو كوه، كُتُكو، كف‏كُر، اين سختى، كُتِ واويلا، گُودونيو و... ياد مى‏كند، در صورتى كه مراد و هدفِ آماجِ اشعارِ طنزش را كلِ ايرانى مى‏داند كه از خان و بگ و حاكم گرفته تا شاهنشاهِ قَدَر قدرتى كه به زورگويى و چپاوُولِ بيچارگان مشغول‏اند، تاخته است.
روانشاد شمس اِسْتَهباناتى كه به‏حق بُنيان‏گُذارِ فرهنگِ مردمِ استهبان و يكى از پيشگامان و دوستدارانِ فرهنگِ عامه‏ى )فولكلوريك( مردمِ ايران است با زيبايى هرچه تمام‏تر برخى از مراسمِ اين خِطه از فارس را در قالبِ اشعارى دلنشين و موزون به‏تصوير كشيده است.
شمس اميدِ زيادى به نوجوانان و جوانان داشت. زيرا مى‏دانست كه آينده در دستِ آنان است. او از كودكان و نوجوانان به عنوانِ جَغَلو، كُرپه مُرپه، و... ياد مى‏كند و بيش از هشت مورد عنوانِ مخمسش را با جغلو شروع كرده است. و اين غير از يازده موردى است كه در ميانه‏ى اشعار از جغلو ياد كرده است. )نگاه كنيد به‏شماره‏هاى: 395 319 288 281 274 271 264 257 225 154 143 130 98 66 29 25 1) و اين نيست مگر آن كه شمس مى‏دانست كه از انسان‏هاى فرتوت و كهنسال كارى بر نمى‏آيد زيرا آنان محافظه كارند و خود را از تك و تا انداخته‏اند.

شمس خود به خوبى واقف بر معانى واژه‏هايى بوده است كه به كار مى‏برده است از جمله كُرُش كه چرخُشت آورده

شمس، در ناز و نعمت‏بودن، بى‏خيالى و بى قيدى خان و خوانين را با زيبايى هرچه تمام‏تر به تصوير مى‏كشد. دقت كنيد:
نَه خانِ پَروارىِ پُى ميخ بَسْتَه
كه چو شيشَك اَ رو تيف بِنْشَسْتَه
مردمانِ زحمت‏كش نه‏بسانِ خان و اربابان‏اند كه هم‏چون بره‏ى نازپروده‏ى پروارى كه او را به‏صحرا برده‏اند و در حالِ استراحت‏كردن بدونِ هيچ‏گونه نهيب و توپ و تشر و واهمه‏اى از هيچ‏سويى و از سرِ سيرى و پُرخورى بر روى گندم‏هاى نورَسته لَميده است.

شمس خود را سابُناتى مى‏داند و مى‏سُرايد:
گِل و خِشتُم زِ همين خَفَه دونيه = گِل و خشتم ز همين خفه‏دانى است
سرنوشتُم زِ همين خَفَه دونيه = سرنوشتِ من از همين خفه‏دونى است
اُو خورشتُم زِ همين خَفَه دونيه = آب خورشتِ من از همين خفه دونى است
بايَه سختى بِكَشَم من اى ذاتى = بايد سختى بكشم من اين ذاتى
كه نَنَه‏م زيده شده‏م سابُناتى = كه مادرم مرا زاييده و شده‏ام اصطهباناتى

زندگىِ شمس بى‏پيرايه بود و در نهايتِ عزتِ نَفْس و عُلوِّ طبع سپرى كرد و هيچ‏گاه به‏تعلقاتِ دنيوى دل نبست و چشمِ طمع به‏مالِ دنيا نداشت و به‏هيچ‏وجه خاطرِ شريفش را به‏خاطرِ مال و مِنال آلوده نكرد و آزرده نساخت. هرچه كه آموخته بود در طَبَقِ اخلاص مى‏نهاد و با پليدى‏ها و كَژى‏ها به‏مبارزه برمى‏خاست.
من زمين گير و جگر سوخته‏ام = من زمين‏گير و جگرسوخته شده‏ام
اَ رو دنيا چيا آموخته‏ام = در دنيا خيلى‏چيزها ديده و ياد گرفته‏ام
چَك و چينا كه من اندوخته‏ام = آگاهى و تجربه‏هايى كه من پس‏انداخته‏ام
خودِ اون لَهجه و گُفتى كه مَراست = با آن لهجه و گفتارى كه بَلَدَم )سابُناتى و بينش و شعورِ اجتماعى خودم(
بَراتو يَى‏جا مى‏گَم بى‏كَم و كاست = همه را يك‏جا و بدونِ كَم و كاسْت برايتان بازگو مى‏كنم

شمس انسانى است كه كلامش پُر است از مَضامينِ دردِ همه‏ى انسان‏هاى محروم، همه‏ى انسان‏هايى كه در طولِ تاريخِ استبداد و استكبارْ در زيرِ شلاق‏هاىِ فقر و محروميت، جان سپرده‏اند و در خلوتِ مظلوميّتِ‏شان براى هميشه به‏فراموشى سپرده شده‏اند.
سرنوشتِ انسان‏هاى درمانده و بى‏پناه، در روزگارِ ستم‏شاهى را چه زيبا بيان كرده است:
جَغَلو بَختِ سياه سَرِ شى شده = بچه‏جان، بختِ سياهِ‏ما رو به‏سراشيبى‏است.
از او روز پيشونى نِوِشْتُمو اى شده = از روزِ اول در پيشانى‏امان اين‏طور نوشته شده است.
تو ببين كُلاپوسىِ مَردُم كى شده!؟ = تو نگاه كُن ببين همه كاره‏ى مَردم چه كسى شده است!؟
تا خَر هستيم مى‏كُنن بارِ بارِمُون = تا خَر هستيم بارِمان‏را زيادتر مى‏كنند.
تا آدم شديم مى‏زَنَن اَ تو سَرمُون = همين‏قدر كه خواستيم آزاده و آدمِ خودمان باشيم مى‏زنند توىِ سرمان.
ولى در عينِ حال، آگاه بود كه مستبدانِ روزگارش چه آتش‏ها كه نمى‏سوزاندند و اين‏طور بيان مى‏كند:
مى‏گَم و هرچه مى‏گَم آسه مى‏گَم = مى‏گويم و هرچه مى‏گويم يواشكى مى‏گويم.
دِگَه شِفْتُش نمى‏دَم راسه مى‏گَم = ديگر آب و تابش نمى‏دهم و مُخلصِ كلام را مى‏گويم.
نَه پيش هر كه نمى‏شناسه مى‏گَم = جلوى هر كسى كه نمى‏شناسم چيزى نمى‏گويم.
تا نَگَن بِتَپِ اَ كُنُجِ تَريكو = تا مرا به‏گوشه‏ى تاريكَ زندان نبرند.
تا نَدَن آرومَكى مَه دَمِ چيكو = تا مثلِ پنبه‏دانه كه چيكو مى‏كنند، يواشكى مرا لِه و لَوَرده نكنند.
شمس از مخاطبانِ اشعارش مى‏خواهد كه حقيقتِ سخنانش را دريابند و معانى و پيام‏هاى نهفته در آن را بفهمند، پيام‏هايى كه در آن شرايطِ سياسى - اجتماعى اگر دَركش مشكل‏نبود، مطمئناً بازگوكردنش مشكل‏آفرين بود
اَگَه گَپْ زدم و گوشُ‏ت رفتِ فرو
سَرِ روش بِذار و مِقْ مكن و مگو
نَه بِرى خاله بوگو، نَه پيشِ خالو
كه از ئى پَك و پَسَلا، گو واگو نَشه
نُشْخوارِ لو ليويرِ اى و او نشه
البته تمامِ اين مشكلات با هدفى كه شاعر براىِ خود وظيفه مى‏داند به‏جان خريدنى و پذيرفتنى است. و اين هدف چيزى جز توجه به آينده و سرنوشتِ نسلِ جوان نيست.
گفتم و بيشترى شَم لاشِ تو زدم
اَ رو خَرمَن‏بافَه‏تون بَرْجو زدم
دل به دريا زِ تَهِ پَستو زدم
ما مى‏ميگيم؛ يا سر ميره يا ميا كُلا
تا صباش تى پا نخورَن جَك و جَغَلا
با همه‏ى اين وجود سخن گفتن از آن‏چه را كه بايد انديشه كرد، وظيفه‏ى خود و ديگران مى‏دانست. ناگفته‏ها براىِ وى عقده‏هايى بودند سنگين و غيرِ قابلِ تحمل. از اين رو بود كه خود فرياد برآورد كه:
هرچه ما هيچ نگفتيم بَس است
سال‏ها بيهُده خُفتيم بَس است
راز از خلق نِهُفْتيم بَس است
دلِ ما هرچه تحمل كرده
حال، ديوانگى‏اش گُل كرده

شمس با تمامِ عشق و علاقه‏اى كه به مردمِ تهيدست و درمانده دارد اما از اين كه آن‏ها را در نادانى و جهلْ نگه‏شان داشته‏اند و سخنگو و فريادرَسى نداشته‏اند تأسف مى‏خورد. روحِ حساس و زودرنج و ذهنِ بيدارِ شاعر، يك دَم وى را آسوده نمى‏گذارد. اندوهِ او از نادانى خلق است و عدمِ تفكر به‏حقايقِ تلخى كه همه‏ى مَظاهرِ زندگى‏شان را احاطه كرده است.
من و اين ملتِ عارى از هُش
كى توانم كه شوم يك دَم خوش؟
آب و اين خاك بُوَد آدم‏كُش
بَهرِ من دادرَسى نيست چرا؟
يار و فريادرَسى نيست چرا؟

نيست كَس تا سخنى پُخته بِگه
كه بِرى دلِ منِ بدبخته بِگه
كه بُدونَن پسِ كار سخته بِگه
يا گَمَه دَنِ مَك و مَردا زدن
يا تَرَقِشّتى شُنُفْتَن و جا زدن

چنان‏كه از بعضى ابيات برمى‏آيد، شاعر در پيش از سال‏هاى 1315 يا 1316 شروع به‏سرودنِ اشعارِ خَرنامه كرده است. چون قانونِ كشفِ حجاب در دى‏ماهِ 1314 به‏تصويبِ مجلس رسيده است.
با چنين منظره‏ى زشت و خراب
آه از آن دَم كه شود كشفِ حجاب
معلوم مى‏شود كه گفت‏وگو و سر و صداىِ كَشفِ حجاب در ميان بوده و شاعر از اِجراى قانونِ آن وحشت داشته است.
در جايى ديگر مى‏فرمايد:
هر يكى شال و قَبا رنگارنگ
هر كدامى به هزاران آهنگ
روشن است كه هنوز قانونِ متحدالشكل‏شدنِ لباس در استهبان تَنْفيذ نيافته است.
آب‏نما نون ماخات و روغنِ خوش = آب‏نما نان و غذاى خوب و روغنِ حيوانى مى‏طلبد.
قندِ مارْسِل، دلِ خوش تُغُلى بُكُش = قندِ مارْسِل، دلِ خوش، همراه با سَربُريدنِ برّه‏ى چاق و تُپُل
وقتى شاعراز قندِ مارْسِل ياد مى‏كند زمانى است كه هنوز قندِ مَروْدَشت به‏بازار نيامده است.
مدت زمانى پيش‏از سُرودنِ اين اشعار، مدرسه‏ى شش كلاسه‏ى پسرانه‏اى در كِنارِ مقبره‏ى شيخ مغربىِ استهبان داير بوده ولى از اشعارِ شمس چنين برمى‏آيد كه در آن تاريخ هنوز مكتبخانه رونق داشته و مردم بچه‏هاىِ خود را به‏آن‏جا مى‏بُرده‏اند. هم‏چنين حمام‏هاى خزينه‏اى برقرار بوده كه عمومِ مردم از آن استفاده مى‏كرده‏اند و از حمام‏هاى دوش‏دار خبرى نبوده‏است. زيرا كه در آن تاريخ هنوز لوله‏كشىِ آب نشده‏بود. راجع به‏خزينه‏هاى حمام و آبش مى‏گويد:
آبُش از دورِ سُليمان مونده
كُنده‏ها ريشه در آبُش رونده

دسته‏ى رنجبر و مزدور:
شاعر، هنرمندانه توانسته است به‏طورِ دقيق و تكان‏دهنده، اوضاعِ روزگار ستم‏كشان و بيچارگانِ استهبان را در زمانِ حكومتِ خودكامه‏ى پهلوى بيان كند. اشعارش خود گوياى همه‏چيز است و حيف است كه با بَررسى و توضيحِ آن‏ها اِصالت و زيبايىِ هنر و لِطافتِ اشعار را )در عينِ خشونت( يك سويه و قالب‏ريزى نماييم. تنها به‏بَرگَردانِ اشعار به‏زبانِ مُتداولِ امروزى بَسنده مى‏كنيم:
كَمى از رنجبرانش گوييم = اندكى از رنجبرهاى استهبان بگوييم.
مُزدش و مُزدستانش گوييم = از ميزانِ مزد و مزدبگيرانش بگوييم.
سختى بارِ گِرانش گوييم = از سختى و مشقتِ بارِ سنگين‏شان بگوييم.
تا بدانى‏كه چرا رنجوريم = تابدانيد كه‏چرا ما مردمِ استهبان رنجور هستيم.
خوشى از ما و ما از او دوريم = خوشى با ما فاصله دارد و ما از خوشى دور هستيم

از پَلَشتى تا تو اَغْمُش دو مَنى = از كثيفى سر تا پايش دو مَنى چِرك نشسته است.
مى‏رود كِرْم‏كُشى باركَنَى = مى‏رود كِرِمِ درختِ انجير مى‏كُشد و بَهاركنى مى‏كُند. )پاى درخت مى‏كَنَد(
چَن تا انجيرِ خَرى زَدَه‏تِ نَفَه = خوراكش هم چند تايى انجيرِ نامرغوب است كه به ليفه‏ى تنبان‏زده است.
از خونه‏ش سينه سوزون زَدَه‏تِ كَفَه = از خانه‏اش سراسيمه رو به‏بيابان گذاشته است.

روده‏ش از بى‏ذات و قوتى پَلَه سوز = روده‏هايش از بى‏غذايى نيمه‏سوز شده است.
واگيرُش تورَه‏دون است و بَلَه روز = مقصدش توره‏دان و بله روز )نام كوه‏هايى در استهبان( است.
تا پَسين بايه بِخَره هى ناز و نوز = تا دَمِ غروب هى بايد اَدا و اَطوارهاى صاحب كار را تحمل كند.
كه بُواى مالِكو هيچى صدا نده = كه باباى مالِك هيچ بهانه‏اى دستش نباشد.
پولِ نيم مَن اَلُمُش بِده يا نَده = آيا پول نيم مَن اَلُم )اَرْزَن( به‏او بدهد يا ندهد.

زنو روز گُشنه‏ى نون و كَشكَه = زنِ خانه در روز حتى از نان و كشك هم گرسنه وامى‏ماند.
مَردو شو خيس و تيليسِ اَشكَه = مردِ خانه شب‏ها از نادارى و ناچارى، غرقِ اشك و گريه مى‏شود.
نَه‏نونُش آماده، نَه اُو تَه‏مَشكَه = نَه‏نانش آماده‏است‏و نَه‏آبى درمَشك دارد
زورِ بى‏قوتى كُمُش اَ جوش اومده= ازبى‏غذايى شكمش‏به‏جوش آمده‏است
مِنِوش كم شده كوروش اومده = ترشحاتش كم شده و در هم جمع و چروكيده شده است.

نون به‏جز يَى پُخْ و يَى گُهْر نَدَرَه = نان به‏جز يك بار براى پختن و يك نيمه روز، بيشتر ندارد.
قاتِخِ يَى كَش و يَى ظهر نَدَرَه = خوراك براى يك‏بار و يك نهار ندارد.
اَرخُلاقُش ديگه جى مُهر نَدَرَه = اَرخلاقش )لباسِ قديمِ مردان( ديگر جاى وصله‏زدن حتى به‏اندازه‏ى يك مُهرزدن ندارد.
نَنَه مُردو دَمِ صُوبى خونه‏شو = مادرمُرده، صبحِ كَلَه‏ى سَحر در خانه‏اشان
چوغِ تَه سفره زد و هَمبونَه شو = چوب به‏تَهِ سفره‏اشان زد و همبانه‏ى آردى‏اشان.

كارِ جونُش مى‏كُنند تا دَمِ غروب = ازصبح تا پَسين از جانش كار مى‏كَشَند.
مى‏گيرن سوغون و شيره‏ش پاك و خوب = عُصاره و شيره‏ى جانش را خوب و مرتب مى‏گيرند.
اَگه خواس نِقَه بِدَه، تَپَكو و چوب = اگر خواست صدا بدهد مُشت و لَگد و چوب در كار است.
ديرو، غُر زده، دَه روزه بيكاره = چند روز پيش سر و صدا داده و انتقاد كرده، حالا 10 روز است كه بى‏كار است.
شَه ميگَن اُش نَمِخيم زَبون دَرَه = به‏او مى‏گويند تو را نمى‏خواهيم زيرا كه زبان‏درازى مى‏كنى.

دَمِ‏زَردى وامى‏گَردَه تو كُوتوك = دَمِ‏غروب برمى‏گردد به‏خانه‏ى كوچكش.
چه‏كوتوك تَريك‏تَر ازكُتِ‏پيريسوك = چه‏خانه‏اى!تاريكتراز لانه‏ى پرستو
مى‏زَنه با زن و بَچو پُر و پوك = با زن و بچه‏اش يكى به دو مى‏كند.
گُى ميگَه كارِ فَك و فَعْلا رو نيس = گاهى مى‏گويد كه كارِ فعله‏ها )كارگران( رو به‏راه نيست
گُى ميگَه زَنِكَه خدا خَ خو نيس = گاهى مى‏گويد: اى زن! خدا كه در خواب نيست.
واژه‏هاى محلى
خرنامه پُر است از واژه‏هاى محلى استهبانى: )اِقِچى = اندكى، كمى(، )بَهْلِجَه = باعجله(، )پَرْغَم = واژگون‏شدن، سقوطكردن(، )پِلِچَه = سِمِج، مُصِر(، )پاچه‏پِرْغَند = سهل‏انگار، بى‏قيد(، )پُكيدَن = تركيدن، پاره‏شدن(، )چَپَرى = فورى، جَلدى، چاپارى(، )چَلَقيدَن = به‏طورِ ناگهانى و با يك ضرب چيزى را از كسى گرفتن(، )چِناسْك = جيرجيرك(، )خُورَكxowrak = سوراخ و دودكشِ سقفِ خانه(، )سارُخ = دستمال(، )سُپ = سبد و ظرفِ حصيرى براى نان(، )سُپُل = نانِ ذرت، چاق و تُپُل(، )كاكولوسك kہkulusk = گُلِ انار(، )كُرپَه = نوپا، تازه‏زا(، )كُپُل = آدمِ قدكوتاه و چاق(، )گِرِچَه = گِرد و مدوّر، بسته‏ى تاب‏خورده‏ى ريسمان(، )گِنَم = دو نَم(، )هَپَرو = حمله‏ورشدن(.
خرنامه زبانِ گوياى فولكلوريكِ مردمِ استهبان است. شمس با زيركى خاصِ خود بسيارى از آداب و رسوم و سنت‏هاى مردمِ استهبان را در قالبِ اشعارى شيرين و دلنشين با انتخابِ مناسبِ واژه‏ها به‏تصوير كشيده است. واژه‏ها آن‏چنان حساب شده و دقيق به‏كار گرفته كه بيشترين بارِ معنايى را از آن‏ها اَخذ كرده است. به‏طورى كه تقريباً غيرممكن به‏نظر مى‏رسد كه بتوان يك كلمه‏ى مترادف را به‏جاى كلمه‏ى اصلى قرار داد.
مسائلى چند پيرامونِ گويش و نگارشِ خرنامه
آغاز و پايانِ سخن
شمس آغاز و پايانِ اشعارش را با نامِ خداوند شروع و ختم مى‏كند = بنامِ بالى سرى، يعنى خدايى كه در مافوقِ همه كس و همه چيز قرار دارد. و آخرين كلامش با خداوندِ بخشنده اُساكريم به پايان مى‏برد. يعنى خدايى كه بخشنده و خطاپوش است.
اشتباهاتِ نگارشى
در استادىِ شمس در زمينه‏ى شعر و شاعرى شكى نيست. و از اين گونه اشتباهات، نَه از روىِ ناآگاهى، بلكه خطاى نگارشى كاتبانِ بعدى و يا سرريز كردنِ واژه‏هاى مترادف در ذهنِ آن بزرگوار بوده است. مثال: حاجى تَزْ مى‏چَقَّه با رَخْتِ سَر و بَرُت
به‏نظر مى‏رسد كه سَر و اضافى است و به‏لحاظِ هجايى اگر اينگونه باشد بهتراست:
حاجى تَزْ مى‏چَقَّه با رَخْتِ بَرُت كه با فاعلاتن، فعلاتن، فعلن هم وزن است.
ترفندِ شمس در بكارگيرىِ واژه‏ها براى قافيه
پاتِ بَر مى‏كَشى، دولَق مى‏كنه
چون اَنارِ رِويده، لَق مى‏كنه
دولَق همان دولاخ به معناى گَرد و خاك است. اين واژه در استهبان به همان گونه تلفظ مى‏شود كه شمس به كار گرفته است.
يا همه‏ش بار بِرى يَزد مى‏كنه
يك من اُو تَلخو شَه كاغذ مى‏كنه
راه قاچاق‏فروشا همه‏ش گَز مى‏كنه
شمس چه ماهرانه واژه‏هاى يزد و كاغذ و گَز به جاىِ قافيه نشانده و شنونده هيچ احساسِ غيرمتجانس بودنِ آن‏ها به‏لحاظِ قافيه نمى‏نمايد. و اين كار از استادى چون شمس برمى آيد.
يا به اين دو واژه‏ى زير دقت كنيد:
بَلَدَه = بَلَد است
بَلَدَه = شهردارى
شمس اين دو كلمه را هم قافيه كرده است. اين دليلِ بر اين نيست كه شمس بر اين امر وقوفى نداشته و از حرفِ رَوى بى‏خبر بوده، بلكه در عين تسلط بر علمِ عروض و قافيه، تداولِ گويش مردم را در نظر داشته است.
لِنْگه را به‏جاى مصراع
كوچك‏ترين واحدِ شعر را مصراع گويند. اشعارِ شمس داراىِ پنج مصراع است كه به آن پنج‏لِنگه‏اى يا به زبانِ عربى مُخَمَس گفته مى‏شود. و ما در اين دفتر لِنْگه را به‏جاى مصراع به‏كار مى‏گيريم.
وزنِ عروضىِ اشعار
به لحاظِ عروضى اشعارِ شمس بر وزنِ
فاعِلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u -
و يا
فَعَلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u u
مى‏باشد.
واژه‏هاى فرنگى در اشعارِ شمس
آلمان، اروپا، اِسكِن، اِنجين، انگليس، پاريس، دِسِر، روس، سنديكا، فانتيزى، كاپيتان، كراچى، كلكته، لندن، مارسِل، مِستِر، مُسيو، نيويورك، يس.
واژه‏ها
براى پرهيز از تكرار و افزوده شدنِ زيرنويس‏ها لطفاً به واژه‏هايى كه به ضرورتِ شعر و بنا بر پيروى از گويشِ مردم استهبان، شاعرِ محترم آن‏ها را به‏صورتِ محاوره‏اى درآورده و به زبانِ گفت و گو نزديك گردانيده، توجه نماييد. واژه‏هايى هم‏چون:
آب = آُو
آتش = تَش
اُستاد = اُسا
اصلاً = اَصّا
اگر = اَگَه
بابا = بُوآ
بالاى سرى = بالى سرى
براى = بِرِى، بَرِى
براى‏شان = بَرَشون
بِشَوَم = بِشَم
پاى = پُى
تاوُل = تُول
جاى = جى
جوان = جَوون
چيزى = چى
خداى = خُدى
خواب = خُو
خوب = خُ
دَسْتَت = دَسْ‏سُ‏ت
دو سه تايى اشان = دُسْ‏تاشون
روان = رُون
شام = شوم
شب = شو
صُبْح = صُبْ
كربلايى = كَلْ
كوچه‏ى = كوچى
كوله‏اى = كولَى
گاهى = گُى
گرسنه = گُشْنَه
مَشْ = مَشْهَدى
نگاه = نِگا
نَه‏پَس = نَپَه
عدم توفيق در پيداكردنِ معنى برخى واژه‏ها
با همه‏ى كَنكاش و پرس و جوهايى كه از سالخوردگانِ اهلِ فن و ادب صورت گرفت باز موفق به‏دريافتِ معنىِ بعضى واژگان نشديم از جمله: اشكف‏زيو، دنگر، كبرگ، لمباس، مشتون‏نمى‏شَه
نحوه‏ى نگارشِ واژه‏ها
مشكلى كه در ثبتِ درست و صحيحِ واژه‏ها با آن روبه‏رو هستيم همان مشكلِ كمبودِ علايمِ بسيارى از اصوات و مصوت‏ها در زبانِ فارسى است. بخوبى مى‏دانيم كه زبانِ فارسى از اين كه مصوت‏هايش جزءِ حروفِ الفبايش نيست، چه‏قدر در رنج است. حال براى اين كه بخواهيم با همين الفباى نارسا، واژه‏ها، تركيبات، اصطلاحات و زير و بَم، تُن و آهنگ و لحن، ميزانِ كشيدگى يا برعكس كوتاهىِ پاره‏اى از آن‏ها را بر روىِ كاغذ ترسيم كنيم تا چه اندازه ناتوانيم. به‏ويژه آن كه بخواهيم به صورتِ شكسته و محاوره‏اىِ محلى هم درآوريم. كه در بسيارى از موارد به بن بست مى‏رسيم. ناگزير تا آن‏جايى كه مقدور است از الفباى فونتيك استفاده مى‏كنيم. هرچند كه آن هم پاسخ گوىِ همه‏ى الحان و اصوات نيست. براى نمونه واژه‏ى بابا كه در استهبان به گونه‏اى اَدا مى‏كنند كه نوشتنِ آن دقيقاً همان نيست كه بر زبان جارى مى‏شود: بُوآ bowہ يا واژه‏ى كَهره، كَئره، كَره به‏معناى بزغاله و كِهل، كِئل، كِل به معناى سنگ‏چينِ بدونِ ملاتِ ديوارِ باغ كه ه يا ء آن تلفظ نمى‏شود ولى باز نمى‏توانيم بدونِ ه يا ء بنويسيم.
چگونگىِ نوشتن معنى واژه‏ها
براى نوشتنِ معانىِ واژه‏ها روش‏هاى گوناگونى را آزموديم تا بلكه خواننده‏ى محترم كم‏تر دچار مشكل شود و آسان‏تر به مقصود برسد. ولى هر كدام از راهِ‏حل‏ها مزايا و معايبِ خود را داشت.
در نهايت سعى شده است تا تنها به همان معنى به كارگرفته شده در اشعار اكتفا شود. چه بسا كه معانى ديگرى هم دارد. ولى ما كاربردِ آن را در همان شعر آورده‏ايم و از معانى ديگر پرهيز كرده‏ايم. در اين راستا علاوه بر كتاب‏هاى وزين و گرانقدرى هم چون لغت نامه‏ى دهخدا، فرهنگِ معين، كتابِ كوچه و... سعى كرده‏ايم كه از كتاب‏هايى كه پيرامون شهرهاى اطرافِ استهبان نوشته‏اند بهره‏گيرى كنيم. زيرا وجه مشتركاتِ زيادى داريم. بيش از همه كتابِ آقاى جلالِ طوفان به‏نامِ شهرستانِ جهرم مددكارِ من بود. مگر نه اجدادِ بسيارى از مردمِ استهبان از جهرم به اين‏جا كوچيده‏اند.

بهر صورت تلاش براين بوده‏است تا جايى‏كه مى‏توانيم در تلطيف و خوانشِ روانِ اشعار زمينه‏اى فراهم‏شود تا در خواندنِ آن‏ها راحت‏تر پيش رويم. ناگفته نماند كه نوشتنِ واژه‏ها با گويشِ محلى بسيار مشكل است و خواندنِ آن‏ها مشكل‏تر. پُرواضح است‏كه فرضاً درتداولِ روزانه بسيار گفته‏ايم گُى بى گُى )گاهى‏به‏گاهى(. حال اگر بخواهيم دراشعارِ شمس گاهى به گاهى بنويسيم علاوه بر اين كه از وزن خارج مى‏شود اجازه هم نداريم كه در اشعار شمس دست ببريم. بى شى، شما چه مى‏خوانيد و براى كلمه‏ى بِنِشين به گويشِ محلى چه گونه مى‏نويسيد كه راحت‏تر قابلِ خواندن باشد؟
كارواَن = كار + واوِ معرفه + اند = در آن كار هستند. براى نوشتنِ اين تركيب چه‏گونه بايد نوشت‏كه خواننده عادى كاروان به‏معناى قافله نخواند؟
براى نوشتنِ شبى )شب + ى( با تلفظِ محلى نمى‏دانيم از چه حروفى استفاده كنيم. شويى. خواننده‏اى كه اين واژه را مى‏بيند نمى‏داند شويى به معناى شوهرى، يا از شُستن مى‏آيد مثلِ لباس‏شويى.
صبح + ى = صبحى
با توجه به اين كه مردمِ استهبان ح صبح را پيش از ب مى‏آورند صُحب. و يا آن قدر ح را از سرِ زبان تلفظ مى‏كنند كه ناشنيده باقى مى‏ماند: صُب - صوب. حال بخواهيم صبحى را با گويشِ محلى بنويسيم چه بايد نوشت؟ - صُبحى؟ كه نه. - صُبى؟ كه نه. - صوبى؟ كه نه. پس چه بايد نوشت. - شايد sowbi
رعايتِ امانت
لازم به ذكر است كه گرچه اين دفتر در برگيرنده‏ى تمامِ اشعارِ شمس نيست ولى اين اطميان حاصل است كه هيچ گونه دخل و تصرفى در اشعار صورت نگرفته و عمده تلاش بر اين بوده است تا رعايتِ كاملِ امانت در اشعار لحاظ شود به ويژه آن كه با فرزندِ دانشور و گرانمايه‏ى شاعر، جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس كه با كمالِ اشتياق و با صبورىِ تمام، حوصله به‏خرج دادند تا لنگه به لنگه‏ى اشعارِ گردآمده را با دو دفترِ اصلى زنده ياد شمس مطابقت داده شود و هر جا نقصانى بود رفع گردد.
اميد كه توانسته باشيم به‏يكى از آرزوهاى آن شاعرِ گرانمايه كه همانا چاپ و دراختيار قرارگرفتنِ آن اشعار در نزدِ دوستدارانِ شعرش و شعر دوستان و ادب‏پروران و عاشقانِ به‏فرهنگ مردم است جامه‏ى عمل بپوشانيم.
علتِ پرهيز از بكارگيرى واژه‏هاى باستانى
متأسفانه تعدادِ كمى از جوانان فكر مى‏كنند شهرستانى بودن چيزى كم‏تر از فرضاً كسى كه در مركزِ استان يا تهران به‏سر مى‏برد، دارد؛ لذا در حرف زدن‏هاى روزمره‏ى خود واژه‏هايى به‏كار مى‏برند كه هيچ سنخيتى با فرهنگ و گويشِ ما ندارد. مثلاً بعضى‏ها واژه‏ى واسه كه در تداولِ تهرانى‏ها به‏جاى واسطه، براى كاربُرد دارد، با همان گويشِ استهبانى اين واژه را هم بيان مى‏كنند تا نوعى تفاخُر كنند. يا به تبعيت از مركز استان افعالِ صحيح و درستِ )كَردم، كَردى، كَرد( را به صورتِ )كِردم، كِردى، كِرد( ادا مى‏كنند تا چيزى از شيرازى‏ها كم نداشته باشند. البته گُريزى از بيانِ اين نكته هم نيست كه برخى از پايتخت‏نشين‏ها و مركزِ استانى‏ها، از اين كه با فردى كه داراىِ گويشِ شهرستانى است روبه‏رو مى‏شوند، با نوعى نگاهِ تحقيرآميز او را به سُخره گرفته و خود را يك سر و گردن از او بالاتر مى‏بينند. غافل از اين كه پدر يا پدر بزرگ، مادر يا مادربزرگِ خودشان، يكى چند دَهه پيش، از همين روستا و شهرستان، با هزار دليلِ درست و نادرست بدان‏جا كوچيده است. شما اگر به آمارِ بيست هزار نفرى جمعيتِ تهران، قبل‏از اين كه آغامحمدخانِ قاجار آن‏جا را مقرِ حكومتى خويش قرار دهد، دقت كنيد و با حال‏كه گويا تهرانِ بزرگ، بيش از چهارده ميليون نفر را در خود جاى داده‏است، مقايسه كنيد به‏صدقِ عرايضِ بنده پى خواهيد بُرد. و يا شيراز پيش از كريم‏خانِ زند و اكنون را.
دخل و تصرفِ نويسندگان و گويندگان
اشعارِ شمس نه تنها سوادارانِ شهر كه بيشتر مردمِ عادى و كارگر و كوهكار و بى‏سواد مى‏خواندند و چون از سوادِ خواندن بهره‏اى نداشتند، با علاقه‏مندى گوش فرامى‏دادند تا يادبگيرند و در حافظه بسپارند. در نتيجه بسيارى از اشعار در سينه‏هاى متنِ مردم حك شده است. و اين جاىِ بسى خوشحالى است كه با چنين استقبالِ بى‏نظيرى روبه‏رو گرديده، ولى هم‏چون هر پديده‏ى اجتماعى ديگر داراى كش و قوس‏هايى بوده است كه يكى از آن‏ها تحريفِ بعضى از واژه‏ها و يا چه بسا مصراع‏ها به‏هنگامِ بيانِ آن‏هاست. به همين خاطر نسخه بَدَل‏هاى گوناگونى موجود است.
از دخل و تصرف‏هايى كه در اثرِ گذشتِ زمان در اشعارِ شمس صورت گرفته است، مى‏توان به نمونه‏ى زير اشاره كرد:
پَسِ پوى اُسا دو صد من تَپَنَه
پَسِ پوى اُسا دو سانتى تَپَنَه
به‏خوبى آشكار است‏كه واحدِ اندازه‏گيرى در سال‏هاى دهه‏ى بيست، لااقل در استهبان، گَز، سه چارَك، نيم گَر، چارَك، وَقه و نيم وَقَه و... رواج داشته نَه متر و سانتى‏متر و ميلى‏متر. درست است كه زنده‏ياد شمس براى پررنگ كردنِ تصاويرش از صنعتِ اغراق هم بسيار استفاده كرده و فرضاً دو صد من را به‏كار گرفته و دو سانتى معقول‏تر به‏نظر مى‏آيد، ولى خودِ شمس تا جايى كه مى‏توانسته است از استعمالِ كلماتِ بيگانه پرهيز داشته است.
اعمالِ سليقه‏ى نويسندگان در بازنويسىِ اشعارِ شمس
پُر واضح است كه كسى كه به‏سراغِ شمس و اشعارِ او مى‏رود يقيناً تعلقِ خاطرى به‏وى يا به فرهنگِ شهر و ديارش داشته است. به‏خصوص كه اگر با خواندن و نوشتنِ اشعارِ ايشان براى ديگران علافه‏مندى‏اش را به اثبات رسانده باشد. اما متأسفانه در بازنويسى، اشعار مصون از اشتباه و لغزش نبوده است.
فرضاً با همه‏ى علاقه‏ى وافرى كه از جنابِ آقاى سيدمحمدِكشفى نسبت به شمس سراغ داريم - در عينِ حالى كه ايشان استهبانى نيست و بيش از هر استهبانى به شمس و فرهنگ استهبان علاقه دارد - و به خوبى مى‏دانيم كه بيش از ده‏ها نسخه از اشعارِ شمس را با حوصله و دقتِ بسيار، دست نويس كرده و به دوستدارانِ فرهنگِ مردم و شمس تقديم نموده است - كارى كه هيچ استهبانى تاكنون نكرده است - اما متاسفانه در برخى موارد و در بعضى از واژه‏ها و جابه‏جايى مصراع‏ها و مخمس‏ها - كه صد البته نه به‏عمد، و از روى دل‏سوزى و بهتر شدنِ كيفيتِ كار - دخل و تصرفى صورت گرفته است. نمونه:
ما مى‏گيم كشورِ ما ايرونه
كَفَ‏ىِ لوتْ، دَمِ كِرمونه
اَ نِسَه‏ى روسيه، يخبندونه
اى زمين سُرسُرَكِ آفتابِ
كُرَه يكى‏ش گِلَه، سه‏تاش آبِ
كه صورتِ صحيحِ آن چنين است:
ما مى‏گيم كشورِ ما ايرونه
كَفَ‏ىِ لوتْ، دَمِ كِرمونه
اَ نِسَه‏ى روسيه، يخبندونه
اى زمين سُرسُرَكِ آفتوهه
كُرَه يكى‏ش گِلَه، سه‏تاش اُوهَه
به خوبى آشكار است كه در گويشِ مردمِ شرقِ فارس، هاى غيرِ ملفوظ به صورتِ فتحه اَدا مى‏شود نه كسره. مثلِ خندَه، آمدَه، رفتَه، گفتَه و... ولى آقاى كشفى در مخمسِ بالا به جاى آفتوهَه و اُوهَه واژه‏هاى آفتابِ و آبِ گذاشته‏اند كه علاوه بر اين كه مردمِ استهبان - به ويژه در 80 - 70 سال پيش - اين گونه تلفظ نمى‏كرده‏اند، اين كسره به جاى اَست آمده است. يعنى آفتاب اَست و آب اَست
موردِ ديگر:
جاجىِ گولو گولو بودى؟ هابله
بَتَر از اِسْقِلِ جود بودى؟ هابله
كاملاً آشكار است كه فعلِ بود ى در مصراعِ دوم اضافى است.
بارِ بُهتى مى‏زنن تو پيشونيش
زنو نون مى‏خواد و خان و بگ سر و تنش
كه در اصل:
بارِ بُهتى مى‏زنن توهه‏ى شونه‏ش
زنو نون ماخوات و خان و بگ سرونه‏ش
بُوآ رفتى، بُوآ قربونُ‏ت بِشَم
قربونِ كُپُرى و مُرغدونُ‏ت بِشَم
در اين جا هم آقاى كشفى كُپُرى را به جاىِ كُپو و مُهردان به‏جاىِ مرغ‏دان تصور كرده‏اند.[2]
بادرود و سپاس:
محمدرضا آل‏ابراهيم
استهبان، 84/7/14