نگاهى بهزندگى، آثار و دفترِ اشعارِ فولكلوريكِ شمس
[1]
در سالِ 1288 خورشيدى در يك خانوادهى مذهبى روحانى در استهبان كودكى تولد يافت كه نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزندِ مُلاآقا و از نوادگانِ حاجى محمدباقرِ اصطهباناتىِ واعظ است. وى با گذراندنِ تحصيلاتِ مكتبى، دورانِ كودكى را پشتِ سرگذاشت. در سنِ دوازدهسالگى بهسرودنِ شعر پرداخت. طبعِ روان و ذوقِ فراوانش خيلى زود او را بهعنوانِ شاعرى محبوب در دلِ مردم جاى داد. در ابتدا كارمندِ بلديه )شهردارى( استهبان شد، ولى روحِ لطيف، عاطفهى سرشار، نازكىِ خيال، بلندنظرى و آزادمنشىاش او را از محيطِ خشكِ ادارى بيرون كَشيد و خود را از قيد و بندِ قوانينِ ادارى رها ساخت.
از آنجايى كه بهخاندانِ عصمت و طهارت ارادتى خاص داشت، لباسِ روحانيت پوشيد و بهعنوانِ يكى از بهترين وُعاظ و ناطقين، نَه فقط در استهبان كه در طيفِ گُستردهاى از استانِ فارس مشهور شد و با صداى خوش و حضورِ ذهنِ فعال و نكتهسنجش، زبانزدِ خاص و عام گرديد.
شمس، اين شاعرِ دلسوخته و مردمى، در عينِ حال خوشمَشرَب و هنرمند كه بر حق، بنيانگذار و تثبيتكنندهى فرهنگِ عامهى مردمِ استهبان است، در 24 تير سالِ 1358 خ درسنِ 70 سالگى درگذشت و در جوارِ مرقدِ مُطَهَرِ سيدعلاءالدين حسين )آستانه(ى شيراز بهخاك سپردهشد و با مرگش، ضايعهاى جبرانناپذير برفرهنگِ مردم، شعر، ادب وادبدوستان وارد ساخت.
ازايشان شش فرزندِ هنردوست و ادبپرور برجاى مانده است. سه پسر به نامهاى: آقايان محمدباقر، على و محسن و سه دختر كه خوشبختانه همگى درقيدِ حياتاند.
در زمانى كه غربِ استعمارگر با تمامِ تلاشِ خود درپىِ اِنهدامِ فرهنگ و سنت و آداب و رسومماست و با تهاجمِ فرهنگىِخود درپىِ بىهويت ساختنمان و دوركردن از اصلِ خويش است و ما را نسبت بهگذشتهى خود بيگانه مىسازد و از درون مىتراشد و تُهى مىسازد، جا دارد كه بهخويشتنِ خويش بازآييم و نسبت بهبزرگانِ خود اَداى احترام كنيم.
آثارِ وى:
1- منظومهى شمس
شمس بيش از همه بهمولاى متقيان حضرتِ على)ع( ارادت ورزيده، چنانكه كتابِ منظومهى شمس يا جلوهى ابديت كه در مناقبِ بزرگانِ دين در 384 صفحه سروده است حاكى از اين ارادت است. در پايانِ كتاب چنين مىنويسد: در تاريخِ 24 شهريورماهِ 1349 شمسى كه مطايق با سيزدهم رجبالمرجب 1380 قمرى و روزِ ولادتِ تمام سعادتِ حضرتِ على ابن ابى طالب )ع( )اميرالمؤمنين( بود با عناياتِ يزدانى و توجه خاصِ امامِ عصر )عج( در چاپخانهى جهاننما شيراز بهچاپ رسيده اتمام يافت و اين حُسنِ توفيق دست نداد مگر از همتِ خاندانِ رسالت
اينك يك قطعه از صفحهى 149 كتاب:
اين خانه را بايد خدا يك روز معمارى كند
آدم بنايش بَرنهد نوحش پرستارى كند
وانگَه خليلش با پسر تا سقف حَجرى كند
آن يك در و بامش نهد و آن نقش و گَچكارى كند
هريك ز آباءِ رسول پس خانهسالارى كند
كامروز اَندر خانهاش يك ميهماندارى كند
وَز اين گِرامى ميهمان اَمرى عجب جارى كند
پس نقشههاى ما سَلَف بُدْ بَهرِ اين زيبا خَلَف
2- شاهكارِ عشق يا شورِ عاشورا
عشق بحرى است كه چون بر سرِ توفان آيد
دست شستن ز متاعِ دو جهان ساحلِ اوست
من حق دارم كه كتابِ شورِ عاشورا را بهنامِ شاهكارِ عشق ناميدهام. آيا در ميدانِ عشق و حقيقتجويى، عاشقى دلاورتر از حسين)ع( و يارانش سراغ داريد؟
۰ شمس محرم 1387 ق / فروردين 1346
3- نداىِ عِفَت
داستانِ منظومى است كه جنبهى اجتماعى دارد و مفاسدِ جامعهى زمانِ خود را با ريزبينىِ خاصى بيان نموده است. در اين منظومه مديرهاى دانا دختركانِ دبيرستان را در راهِ عفت و عصمت راهنمايى مىنمايد.
4- سپيدهى صبح
كه بهبَحرِ مخزنالاسرار نظامى سروده و داراى 2/000 بيت شعر است و داراى 5 بخش مىباشد: 1- در توحيد 2- در عدل 3- نبوت و مزايا و فلسفهى آن 4- لزومِ امامت و وجودِ اولياىِ حق 5- فلسفهى معاد و نيايش بهدرگاهِ بارىتعالى.
برگزيده از كتاب سپيدهى صبح:
در توحيد
اى همه جا اسمِ تو مفتاحِ كار
وى همه را اسمِ تو اصلاحِ كار
نامِ تو سرلوحه و اول رقم
حمدِ تو زينت دهِ لوح و قلم
شكرِ سپاسِ تو نياىِ سخن
حمدِ تو مقصد ز اداىِ سخن
خامه ز فيضِ تو مدد خواسته
صفحه به توحيدِ تو آراسته
در همه جا بحثِ كريمىِّ توست
صحبتِ رحمان و رحيمىِّ توست
ذاتِ تو رحمان و رحيم است و بس
رحمتِ عامِ تو عميم است و بس
نامِ تو در پرچمِ هر لشكر است
آيتِ پيروزىِ آن كشور است
فكرِ تو در لوحِ خيالِ بشر
ذكرِ تو اسبابِ كمالِ بشر
يادِ تو شيرينىِ جانِ همه
قصهى تو نقلِ دهانِ همه
بهتر از آنى كه احد خوانمت
پاكتر از آنى كه صمد خوانمت
حرفِ تو در هر قلم و هر زبان
بحثِ تو در هر سخن و هر بيان
ناطقه را حكمِ بيان دادهاى
بسته زبان را تو زبان دادهاى
بنده الفبا ز تو آموخته است
جانِ تو از نورِ تو افروخته است
هستى تو موجدِ بودِ همه
بودِ تو شاهد بهوجودِ همه
شاهدِ يكتايى تو كيست؟ تو
جلوهى جان عشقِ نهان چيست؟ تو
كون و مكان جلوهى ذاتِ تواند
مظهرِ اسماء صفاتِ تواند
پرتوى از عكسِ جمالت؟ جهان
خشتى از ايوانِ جلالت؟ جهان
صحنهى صنعِ تو همه عالَم است
خطى از آن صفحه بنى آدم است
5- نوحهها و مراثى
نوحههاىِ زيادى از شمس برجاى مانده، و با وجودِ اين كه 70 - 60 سال از سرودنِ آنها مىگذرد هنوز در دستههاى عزادارى و ديگر مراسمِ سوگوارى خوانده مىشود و بيشترين تأثير را بر عزاداران مىگذارد. نوحههايى از قبيل:
1- اكبَرِ تازه جوان، سوىِ ميدان شد روان
اُم ليلا از پىاش، مىرود بَر سَر زنان
2- اى فلك ويران شوى، زار و سرگردان شوى
بعدِ عباسِ جوان، بى سَر و سامان شوى
3- وَهَبِ تازه جوان محشر كن
جان فداىِ علىِّ اكبر كن
6 - غزليات، قطعات، قصايد، اشعارِ پراكنده و تك بيتها
ترسم كه من بميرم و غم بى پدر شود
اين طفلِ نازپرورِ من، در بهدر شود
7 - در زمينهى فرهنگِ مردم
از روانشاد شمس يك چَكامهى بىنظيرى برجاى مانده كه علاوه بر ارزشِ هنرى و ادبى، گنجينهاى پُربها از واژههاى اصيلِ استهبانى است كه با بيانِ خاصى آداب، رسوم، سنتها، عقايد، رنجها، محروميتها و نحوهى زندگىِ مردمِ 80 - 70 - 60 سالِ گذشته را با زيبايىِ هرچه تمامتر بهتصوير كشيده است. هرچند كه شاعر در مقدمه، نامِ اين مجموعه را خَفَهدونى ذكر كرده است ولى با صراحتِ تمام مىفرمايد:
هرچه خونابِ خَموشى خوردم
آنچه دندان بهجگر بِفْشُرْدَم
ديدم آخر كه پُكيدَم مُردَم
عقدهى دل بگُشودَم ناچار
شعرِ خَرنامه سُرودَم ناچار
يا در جايى ديگر مىگويد:
تا مرا باز در اينجا كار است
زندگى سخت به من دشوار است
بَس كنم دَردِ دِلُم بسيار است
مىچُكد خونِ دل از خامهى من
خوب پيداست زِ خَرنامهى من
گروهى بر اين باورند كه اشعارِ خَرنامه هَجويات است و جز براى خنده و شوخى و وقتگذرانى كاربُردى ندارد. و اينان چه بيهوده مىپندارند.
همه را خوب كه مىخندانم
مىزنم سينه و مىگِريانم
اسمِ كتاب هرچه باشد نبايد اختلافبرانگيز باشد و اهميتى بهآن داده شود، زيرا باتوجه بهمتنِ غَنى و سرشار از روانى و زيبايىِ سخن و محتواىِ پُرمايهى آن، نامِ كتاب چندان قابلِ بحث نيست. در عينِ حال شهرتِ خَرنامه در ميانِ مَردم و صاحبانِ ذوق و انديشه و ادب خيلى بيشتر از خَفَهدونى است. آنچه كه جاىِ تأسف بود اين كه تاكنون كتابِ گِرانْسَنگِ خَرنامه بهچاپ نرسيده بود و سيلِ مشتاقان و ادبپَروران، آرزوى چاپِ آن را داشتند.
شمس در ديوانِ طنزش بيشتر بهسياستِ زمانهى خويش تاخته و بهبيانِ اوضاعِ درهمِ جامعهاش پرداخته است. شمس از آن جهت كه خود با تمامِ اَقشارِ جامعه اَعَم از مسئولينِ ادارات، خوانين، تُجّار، روحانيون، كارگران، زحمتكشان، مردم و طبقاتِ محرومِ جامعه در رابطه بود و حشر و نشر داشت و همچنين به اوضاعِ سياسى و اجتماعى كشور نيز بىنظر نبود، در متنِ واقعيتهاى تلخ و شيرينِ جامعهاش قرارداشت. او با اطلاعِ كامل از نظامِ طبقاتىِ زمان و تفاوتِ فاحش بينِ طبقهى فقير و غنى بهبازگويىِ كاستىها و نقايصِ حاكم بر اجتماعِ خود پرداخته و سعى مىكند كه تا با زبانِ همين مردم سخن بگويد.
كتابِ خرنامه اثرى نفيس و گرانبها است كه شاعرش شايسته قدردانى است بهويژه آن كه اشعارش در سينهى هزاران پيرمرد و پيرزنِ سالخوردهى اِستهبانى حَك شده است. شبهاى درازِ زمستان براى فرزندان و نوههايشان مىخوانند، هم لذت مىبَرند و هم با فرهنگِ گذشتهى خود آشنا مىشوند.
جَغَلو بىشى تا بَرَت گَپ بزنم = بچه جان بنشين تا برايت دردِدل كنم
اَ رُخ و ريشه تا كى لَپ بزنم = در كوه و كُتل تا كى دوندگى كنم؟
تا كى از ترسِ لُولُو رَپ بزنم = تا چه زمانى از ترسِ لولو )مأمور شاه( در خود بشكنم و در خود فرو روم؟
هر چه ما دَم اَ تو بُرديم بَسَه = هر چه كه نفسمان را حبس كرديم بَس است
تَپَهكو خورديم و مُرديم بَسَه = توسرى و كتك خورديم و صدبار مُرده و زنده شديم بس است.
خوشبختانه فرزندانِ فرهنگدوست و هنرپرورِ آن روانشاد بهويژه جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس نسبت بهچاپِ اين اثرِ گِرانبها كه يكى از اَسنادِ معتبر و باارزشِ تاريخى مَردمِ اين مَرزوبوم است، همت گُماشتند كه جاى بسى سپاس و خرسندى است.
اگر بهديدهى تحقيق بنگريم مىبينيم كه اين كتاب غزل نيست، قصيده نيست، ترانه نيست؛ بلكه تِراژدىِ زندگىِ مردمِ مَفلوك و بيچارهاى است كه در 80 - 70 - 60 سال پيش در آبادىِ استهبان مىزيستهاند و با جَهل و ستم و فقر دست بهگِريبان بودهاند. شاعر با قدرتِ كَلام و تشبيهات و اِستعاراتِ ساده و عوامانه، حالاتِ روحى و جسمىِ آنان را در تمامِ موارد و احوالِ گوناگون نشان داده و ترسيم كرده است.
اوراقِ اين دفتر منعكس كنندهى تصاويرِ گمشدهاى از ذهنياتِ مردى است كه خود در ميانِ محرومانِ جامعهاش مىزيست. بيش از ديگران دل مىسوزاند. براىشان مىسرود و تابلوهاى نفيسى خلق مىكرد.
شمسِ اصطهباناتى سراسر رنج بود. رنجِ او را چون جامهاى تمام عيار پوشيده بر قامتِ كلامش مىتوان ديد و اشك و آهِ وى را در آهنگِ كلامش مىتوان شنيد. او با اين مردم بيگانه نبود و دردشان را مىفهميد و با زبانِ همين مردم سخن مىگفت و با اشكشان همراه بود.
شمس انسانِ آزادهاى بود كه با تاريكىها و جهالتها بهمبارزه برخاستهبود و طنزِ تلخِ خويش را در قالبِ اشعارى شيرين و دلچسب مىريخت. آنقدر چيرهدست و ماهِر بود كه بىدرنگ خندهاى كه بر لبها نشانده بود مَحو و بىرنگ مىكرد و با دهانِ بازِ شگفتزده، قطره اشكى بر گوشهى چشمها آشكار مىساخت.
كلامِ شمس اندوه وى است. اندوه وى از ناراستىهاى روزگار كه گر بهحقيقت بخوانيش، اشك از ديدگان بيافشانى.
گَرچه دارد سخنِ ما خنده
نَبُوَد خنده به ما زيبنده
كاكا مَشدى به گُمان بنده
اگرش از سَر و تَه بَرخوانى
اشكى از ديده به رُخ بِفْشانى
شمس آنقدر از اوضاعِ زمانه و ستمهاى روزگار رنج مىبرد و شاهدِ محروميت و درماندگىِ بيچارگان بود كه نامِ سابُنات اِصْطَهبانات را مترادفِ خَفَهدونى، خِرِفخونه كوتوكوkoutoukou، غمخانه و... مىدانست. اصطهبانات نمودارِ صادقى از شهرهاى آن زمانِ ايران است.
شمس بسيار زيركانه، استهبان را بهعنوانِ جزيى از كشورِ رژيمِ ستمشاهى با عناوينِ: خفه دونى، مقبرهى خربازار، كَلَنْدونِ سيه خر بازار، خاك، دِهپارَه، غمخانه، گورِسونى، شهر، دِه، خونَهى مَن، وَطَن، كوتوكو، اينجا، كوچا، اُوگون، گودو، بُن، كاشانه، مَحشرِ خَر، شهرِ بى دَر، اِصْطَهبانات، ايج، مَحْبَسِ تنگ، دهكده، شهرِ خرابآباد، دِهِ ويرانهى بىبنياد، ويرانه، دِهِ پِنْدَرسَگصاب، شهرِ پُرآشوبِ خراب، مُلْك، وادىِ خَر بازار، شالوده، شَلْغَم شوربا، مُغيلِستان، اين مَنظره، اين باغ، سَر تيره، كِهْشَه، شِكَفت، گُودونيو، شَك و شَهرام، بازار، كُتِ فِتْنو، سِنْديكا، اين گوشه، اين درّه، بينِ دو كوه، كُتُكو، كفكُر، اين سختى، كُتِ واويلا، گُودونيو و... ياد مىكند، در صورتى كه مراد و هدفِ آماجِ اشعارِ طنزش را كلِ ايرانى مىداند كه از خان و بگ و حاكم گرفته تا شاهنشاهِ قَدَر قدرتى كه به زورگويى و چپاوُولِ بيچارگان مشغولاند، تاخته است.
روانشاد شمس اِسْتَهباناتى كه بهحق بُنيانگُذارِ فرهنگِ مردمِ استهبان و يكى از پيشگامان و دوستدارانِ فرهنگِ عامهى )فولكلوريك( مردمِ ايران است با زيبايى هرچه تمامتر برخى از مراسمِ اين خِطه از فارس را در قالبِ اشعارى دلنشين و موزون بهتصوير كشيده است.
شمس اميدِ زيادى به نوجوانان و جوانان داشت. زيرا مىدانست كه آينده در دستِ آنان است. او از كودكان و نوجوانان به عنوانِ جَغَلو، كُرپه مُرپه، و... ياد مىكند و بيش از هشت مورد عنوانِ مخمسش را با جغلو شروع كرده است. و اين غير از يازده موردى است كه در ميانهى اشعار از جغلو ياد كرده است. )نگاه كنيد بهشمارههاى: 395 319 288 281 274 271 264 257 225 154 143 130 98 66 29 25 1) و اين نيست مگر آن كه شمس مىدانست كه از انسانهاى فرتوت و كهنسال كارى بر نمىآيد زيرا آنان محافظه كارند و خود را از تك و تا انداختهاند.
شمس خود به خوبى واقف بر معانى واژههايى بوده است كه به كار مىبرده است از جمله كُرُش كه چرخُشت آورده
شمس، در ناز و نعمتبودن، بىخيالى و بى قيدى خان و خوانين را با زيبايى هرچه تمامتر به تصوير مىكشد. دقت كنيد:
نَه خانِ پَروارىِ پُى ميخ بَسْتَه
كه چو شيشَك اَ رو تيف بِنْشَسْتَه
مردمانِ زحمتكش نهبسانِ خان و ارباباناند كه همچون برهى نازپرودهى پروارى كه او را بهصحرا بردهاند و در حالِ استراحتكردن بدونِ هيچگونه نهيب و توپ و تشر و واهمهاى از هيچسويى و از سرِ سيرى و پُرخورى بر روى گندمهاى نورَسته لَميده است.
شمس خود را سابُناتى مىداند و مىسُرايد:
گِل و خِشتُم زِ همين خَفَه دونيه = گِل و خشتم ز همين خفهدانى است
سرنوشتُم زِ همين خَفَه دونيه = سرنوشتِ من از همين خفهدونى است
اُو خورشتُم زِ همين خَفَه دونيه = آب خورشتِ من از همين خفه دونى است
بايَه سختى بِكَشَم من اى ذاتى = بايد سختى بكشم من اين ذاتى
كه نَنَهم زيده شدهم سابُناتى = كه مادرم مرا زاييده و شدهام اصطهباناتى
زندگىِ شمس بىپيرايه بود و در نهايتِ عزتِ نَفْس و عُلوِّ طبع سپرى كرد و هيچگاه بهتعلقاتِ دنيوى دل نبست و چشمِ طمع بهمالِ دنيا نداشت و بههيچوجه خاطرِ شريفش را بهخاطرِ مال و مِنال آلوده نكرد و آزرده نساخت. هرچه كه آموخته بود در طَبَقِ اخلاص مىنهاد و با پليدىها و كَژىها بهمبارزه برمىخاست.
من زمين گير و جگر سوختهام = من زمينگير و جگرسوخته شدهام
اَ رو دنيا چيا آموختهام = در دنيا خيلىچيزها ديده و ياد گرفتهام
چَك و چينا كه من اندوختهام = آگاهى و تجربههايى كه من پسانداختهام
خودِ اون لَهجه و گُفتى كه مَراست = با آن لهجه و گفتارى كه بَلَدَم )سابُناتى و بينش و شعورِ اجتماعى خودم(
بَراتو يَىجا مىگَم بىكَم و كاست = همه را يكجا و بدونِ كَم و كاسْت برايتان بازگو مىكنم
شمس انسانى است كه كلامش پُر است از مَضامينِ دردِ همهى انسانهاى محروم، همهى انسانهايى كه در طولِ تاريخِ استبداد و استكبارْ در زيرِ شلاقهاىِ فقر و محروميت، جان سپردهاند و در خلوتِ مظلوميّتِشان براى هميشه بهفراموشى سپرده شدهاند.
سرنوشتِ انسانهاى درمانده و بىپناه، در روزگارِ ستمشاهى را چه زيبا بيان كرده است:
جَغَلو بَختِ سياه سَرِ شى شده = بچهجان، بختِ سياهِما رو بهسراشيبىاست.
از او روز پيشونى نِوِشْتُمو اى شده = از روزِ اول در پيشانىامان اينطور نوشته شده است.
تو ببين كُلاپوسىِ مَردُم كى شده!؟ = تو نگاه كُن ببين همه كارهى مَردم چه كسى شده است!؟
تا خَر هستيم مىكُنن بارِ بارِمُون = تا خَر هستيم بارِمانرا زيادتر مىكنند.
تا آدم شديم مىزَنَن اَ تو سَرمُون = همينقدر كه خواستيم آزاده و آدمِ خودمان باشيم مىزنند توىِ سرمان.
ولى در عينِ حال، آگاه بود كه مستبدانِ روزگارش چه آتشها كه نمىسوزاندند و اينطور بيان مىكند:
مىگَم و هرچه مىگَم آسه مىگَم = مىگويم و هرچه مىگويم يواشكى مىگويم.
دِگَه شِفْتُش نمىدَم راسه مىگَم = ديگر آب و تابش نمىدهم و مُخلصِ كلام را مىگويم.
نَه پيش هر كه نمىشناسه مىگَم = جلوى هر كسى كه نمىشناسم چيزى نمىگويم.
تا نَگَن بِتَپِ اَ كُنُجِ تَريكو = تا مرا بهگوشهى تاريكَ زندان نبرند.
تا نَدَن آرومَكى مَه دَمِ چيكو = تا مثلِ پنبهدانه كه چيكو مىكنند، يواشكى مرا لِه و لَوَرده نكنند.
شمس از مخاطبانِ اشعارش مىخواهد كه حقيقتِ سخنانش را دريابند و معانى و پيامهاى نهفته در آن را بفهمند، پيامهايى كه در آن شرايطِ سياسى - اجتماعى اگر دَركش مشكلنبود، مطمئناً بازگوكردنش مشكلآفرين بود
اَگَه گَپْ زدم و گوشُت رفتِ فرو
سَرِ روش بِذار و مِقْ مكن و مگو
نَه بِرى خاله بوگو، نَه پيشِ خالو
كه از ئى پَك و پَسَلا، گو واگو نَشه
نُشْخوارِ لو ليويرِ اى و او نشه
البته تمامِ اين مشكلات با هدفى كه شاعر براىِ خود وظيفه مىداند بهجان خريدنى و پذيرفتنى است. و اين هدف چيزى جز توجه به آينده و سرنوشتِ نسلِ جوان نيست.
گفتم و بيشترى شَم لاشِ تو زدم
اَ رو خَرمَنبافَهتون بَرْجو زدم
دل به دريا زِ تَهِ پَستو زدم
ما مىميگيم؛ يا سر ميره يا ميا كُلا
تا صباش تى پا نخورَن جَك و جَغَلا
با همهى اين وجود سخن گفتن از آنچه را كه بايد انديشه كرد، وظيفهى خود و ديگران مىدانست. ناگفتهها براىِ وى عقدههايى بودند سنگين و غيرِ قابلِ تحمل. از اين رو بود كه خود فرياد برآورد كه:
هرچه ما هيچ نگفتيم بَس است
سالها بيهُده خُفتيم بَس است
راز از خلق نِهُفْتيم بَس است
دلِ ما هرچه تحمل كرده
حال، ديوانگىاش گُل كرده
شمس با تمامِ عشق و علاقهاى كه به مردمِ تهيدست و درمانده دارد اما از اين كه آنها را در نادانى و جهلْ نگهشان داشتهاند و سخنگو و فريادرَسى نداشتهاند تأسف مىخورد. روحِ حساس و زودرنج و ذهنِ بيدارِ شاعر، يك دَم وى را آسوده نمىگذارد. اندوهِ او از نادانى خلق است و عدمِ تفكر بهحقايقِ تلخى كه همهى مَظاهرِ زندگىشان را احاطه كرده است.
من و اين ملتِ عارى از هُش
كى توانم كه شوم يك دَم خوش؟
آب و اين خاك بُوَد آدمكُش
بَهرِ من دادرَسى نيست چرا؟
يار و فريادرَسى نيست چرا؟
نيست كَس تا سخنى پُخته بِگه
كه بِرى دلِ منِ بدبخته بِگه
كه بُدونَن پسِ كار سخته بِگه
يا گَمَه دَنِ مَك و مَردا زدن
يا تَرَقِشّتى شُنُفْتَن و جا زدن
چنانكه از بعضى ابيات برمىآيد، شاعر در پيش از سالهاى 1315 يا 1316 شروع بهسرودنِ اشعارِ خَرنامه كرده است. چون قانونِ كشفِ حجاب در دىماهِ 1314 بهتصويبِ مجلس رسيده است.
با چنين منظرهى زشت و خراب
آه از آن دَم كه شود كشفِ حجاب
معلوم مىشود كه گفتوگو و سر و صداىِ كَشفِ حجاب در ميان بوده و شاعر از اِجراى قانونِ آن وحشت داشته است.
در جايى ديگر مىفرمايد:
هر يكى شال و قَبا رنگارنگ
هر كدامى به هزاران آهنگ
روشن است كه هنوز قانونِ متحدالشكلشدنِ لباس در استهبان تَنْفيذ نيافته است.
آبنما نون ماخات و روغنِ خوش = آبنما نان و غذاى خوب و روغنِ حيوانى مىطلبد.
قندِ مارْسِل، دلِ خوش تُغُلى بُكُش = قندِ مارْسِل، دلِ خوش، همراه با سَربُريدنِ برّهى چاق و تُپُل
وقتى شاعراز قندِ مارْسِل ياد مىكند زمانى است كه هنوز قندِ مَروْدَشت بهبازار نيامده است.
مدت زمانى پيشاز سُرودنِ اين اشعار، مدرسهى شش كلاسهى پسرانهاى در كِنارِ مقبرهى شيخ مغربىِ استهبان داير بوده ولى از اشعارِ شمس چنين برمىآيد كه در آن تاريخ هنوز مكتبخانه رونق داشته و مردم بچههاىِ خود را بهآنجا مىبُردهاند. همچنين حمامهاى خزينهاى برقرار بوده كه عمومِ مردم از آن استفاده مىكردهاند و از حمامهاى دوشدار خبرى نبودهاست. زيرا كه در آن تاريخ هنوز لولهكشىِ آب نشدهبود. راجع بهخزينههاى حمام و آبش مىگويد:
آبُش از دورِ سُليمان مونده
كُندهها ريشه در آبُش رونده
دستهى رنجبر و مزدور:
شاعر، هنرمندانه توانسته است بهطورِ دقيق و تكاندهنده، اوضاعِ روزگار ستمكشان و بيچارگانِ استهبان را در زمانِ حكومتِ خودكامهى پهلوى بيان كند. اشعارش خود گوياى همهچيز است و حيف است كه با بَررسى و توضيحِ آنها اِصالت و زيبايىِ هنر و لِطافتِ اشعار را )در عينِ خشونت( يك سويه و قالبريزى نماييم. تنها بهبَرگَردانِ اشعار بهزبانِ مُتداولِ امروزى بَسنده مىكنيم:
كَمى از رنجبرانش گوييم = اندكى از رنجبرهاى استهبان بگوييم.
مُزدش و مُزدستانش گوييم = از ميزانِ مزد و مزدبگيرانش بگوييم.
سختى بارِ گِرانش گوييم = از سختى و مشقتِ بارِ سنگينشان بگوييم.
تا بدانىكه چرا رنجوريم = تابدانيد كهچرا ما مردمِ استهبان رنجور هستيم.
خوشى از ما و ما از او دوريم = خوشى با ما فاصله دارد و ما از خوشى دور هستيم
از پَلَشتى تا تو اَغْمُش دو مَنى = از كثيفى سر تا پايش دو مَنى چِرك نشسته است.
مىرود كِرْمكُشى باركَنَى = مىرود كِرِمِ درختِ انجير مىكُشد و بَهاركنى مىكُند. )پاى درخت مىكَنَد(
چَن تا انجيرِ خَرى زَدَهتِ نَفَه = خوراكش هم چند تايى انجيرِ نامرغوب است كه به ليفهى تنبانزده است.
از خونهش سينه سوزون زَدَهتِ كَفَه = از خانهاش سراسيمه رو بهبيابان گذاشته است.
رودهش از بىذات و قوتى پَلَه سوز = رودههايش از بىغذايى نيمهسوز شده است.
واگيرُش تورَهدون است و بَلَه روز = مقصدش تورهدان و بله روز )نام كوههايى در استهبان( است.
تا پَسين بايه بِخَره هى ناز و نوز = تا دَمِ غروب هى بايد اَدا و اَطوارهاى صاحب كار را تحمل كند.
كه بُواى مالِكو هيچى صدا نده = كه باباى مالِك هيچ بهانهاى دستش نباشد.
پولِ نيم مَن اَلُمُش بِده يا نَده = آيا پول نيم مَن اَلُم )اَرْزَن( بهاو بدهد يا ندهد.
زنو روز گُشنهى نون و كَشكَه = زنِ خانه در روز حتى از نان و كشك هم گرسنه وامىماند.
مَردو شو خيس و تيليسِ اَشكَه = مردِ خانه شبها از نادارى و ناچارى، غرقِ اشك و گريه مىشود.
نَهنونُش آماده، نَه اُو تَهمَشكَه = نَهنانش آمادهاستو نَهآبى درمَشك دارد
زورِ بىقوتى كُمُش اَ جوش اومده= ازبىغذايى شكمشبهجوش آمدهاست
مِنِوش كم شده كوروش اومده = ترشحاتش كم شده و در هم جمع و چروكيده شده است.
نون بهجز يَى پُخْ و يَى گُهْر نَدَرَه = نان بهجز يك بار براى پختن و يك نيمه روز، بيشتر ندارد.
قاتِخِ يَى كَش و يَى ظهر نَدَرَه = خوراك براى يكبار و يك نهار ندارد.
اَرخُلاقُش ديگه جى مُهر نَدَرَه = اَرخلاقش )لباسِ قديمِ مردان( ديگر جاى وصلهزدن حتى بهاندازهى يك مُهرزدن ندارد.
نَنَه مُردو دَمِ صُوبى خونهشو = مادرمُرده، صبحِ كَلَهى سَحر در خانهاشان
چوغِ تَه سفره زد و هَمبونَه شو = چوب بهتَهِ سفرهاشان زد و همبانهى آردىاشان.
كارِ جونُش مىكُنند تا دَمِ غروب = ازصبح تا پَسين از جانش كار مىكَشَند.
مىگيرن سوغون و شيرهش پاك و خوب = عُصاره و شيرهى جانش را خوب و مرتب مىگيرند.
اَگه خواس نِقَه بِدَه، تَپَكو و چوب = اگر خواست صدا بدهد مُشت و لَگد و چوب در كار است.
ديرو، غُر زده، دَه روزه بيكاره = چند روز پيش سر و صدا داده و انتقاد كرده، حالا 10 روز است كه بىكار است.
شَه ميگَن اُش نَمِخيم زَبون دَرَه = بهاو مىگويند تو را نمىخواهيم زيرا كه زباندرازى مىكنى.
دَمِزَردى وامىگَردَه تو كُوتوك = دَمِغروب برمىگردد بهخانهى كوچكش.
چهكوتوك تَريكتَر ازكُتِپيريسوك = چهخانهاى!تاريكتراز لانهى پرستو
مىزَنه با زن و بَچو پُر و پوك = با زن و بچهاش يكى به دو مىكند.
گُى ميگَه كارِ فَك و فَعْلا رو نيس = گاهى مىگويد كه كارِ فعلهها )كارگران( رو بهراه نيست
گُى ميگَه زَنِكَه خدا خَ خو نيس = گاهى مىگويد: اى زن! خدا كه در خواب نيست.
واژههاى محلى
خرنامه پُر است از واژههاى محلى استهبانى: )اِقِچى = اندكى، كمى(، )بَهْلِجَه = باعجله(، )پَرْغَم = واژگونشدن، سقوطكردن(، )پِلِچَه = سِمِج، مُصِر(، )پاچهپِرْغَند = سهلانگار، بىقيد(، )پُكيدَن = تركيدن، پارهشدن(، )چَپَرى = فورى، جَلدى، چاپارى(، )چَلَقيدَن = بهطورِ ناگهانى و با يك ضرب چيزى را از كسى گرفتن(، )چِناسْك = جيرجيرك(، )خُورَكxowrak = سوراخ و دودكشِ سقفِ خانه(، )سارُخ = دستمال(، )سُپ = سبد و ظرفِ حصيرى براى نان(، )سُپُل = نانِ ذرت، چاق و تُپُل(، )كاكولوسك kہkulusk = گُلِ انار(، )كُرپَه = نوپا، تازهزا(، )كُپُل = آدمِ قدكوتاه و چاق(، )گِرِچَه = گِرد و مدوّر، بستهى تابخوردهى ريسمان(، )گِنَم = دو نَم(، )هَپَرو = حملهورشدن(.
خرنامه زبانِ گوياى فولكلوريكِ مردمِ استهبان است. شمس با زيركى خاصِ خود بسيارى از آداب و رسوم و سنتهاى مردمِ استهبان را در قالبِ اشعارى شيرين و دلنشين با انتخابِ مناسبِ واژهها بهتصوير كشيده است. واژهها آنچنان حساب شده و دقيق بهكار گرفته كه بيشترين بارِ معنايى را از آنها اَخذ كرده است. بهطورى كه تقريباً غيرممكن بهنظر مىرسد كه بتوان يك كلمهى مترادف را بهجاى كلمهى اصلى قرار داد.
مسائلى چند پيرامونِ گويش و نگارشِ خرنامه
آغاز و پايانِ سخن
شمس آغاز و پايانِ اشعارش را با نامِ خداوند شروع و ختم مىكند = بنامِ بالى سرى، يعنى خدايى كه در مافوقِ همه كس و همه چيز قرار دارد. و آخرين كلامش با خداوندِ بخشنده اُساكريم به پايان مىبرد. يعنى خدايى كه بخشنده و خطاپوش است.
اشتباهاتِ نگارشى
در استادىِ شمس در زمينهى شعر و شاعرى شكى نيست. و از اين گونه اشتباهات، نَه از روىِ ناآگاهى، بلكه خطاى نگارشى كاتبانِ بعدى و يا سرريز كردنِ واژههاى مترادف در ذهنِ آن بزرگوار بوده است. مثال: حاجى تَزْ مىچَقَّه با رَخْتِ سَر و بَرُت
بهنظر مىرسد كه سَر و اضافى است و بهلحاظِ هجايى اگر اينگونه باشد بهتراست:
حاجى تَزْ مىچَقَّه با رَخْتِ بَرُت كه با فاعلاتن، فعلاتن، فعلن هم وزن است.
ترفندِ شمس در بكارگيرىِ واژهها براى قافيه
پاتِ بَر مىكَشى، دولَق مىكنه
چون اَنارِ رِويده، لَق مىكنه
دولَق همان دولاخ به معناى گَرد و خاك است. اين واژه در استهبان به همان گونه تلفظ مىشود كه شمس به كار گرفته است.
يا همهش بار بِرى يَزد مىكنه
يك من اُو تَلخو شَه كاغذ مىكنه
راه قاچاقفروشا همهش گَز مىكنه
شمس چه ماهرانه واژههاى يزد و كاغذ و گَز به جاىِ قافيه نشانده و شنونده هيچ احساسِ غيرمتجانس بودنِ آنها بهلحاظِ قافيه نمىنمايد. و اين كار از استادى چون شمس برمى آيد.
يا به اين دو واژهى زير دقت كنيد:
بَلَدَه = بَلَد است
بَلَدَه = شهردارى
شمس اين دو كلمه را هم قافيه كرده است. اين دليلِ بر اين نيست كه شمس بر اين امر وقوفى نداشته و از حرفِ رَوى بىخبر بوده، بلكه در عين تسلط بر علمِ عروض و قافيه، تداولِ گويش مردم را در نظر داشته است.
لِنْگه را بهجاى مصراع
كوچكترين واحدِ شعر را مصراع گويند. اشعارِ شمس داراىِ پنج مصراع است كه به آن پنجلِنگهاى يا به زبانِ عربى مُخَمَس گفته مىشود. و ما در اين دفتر لِنْگه را بهجاى مصراع بهكار مىگيريم.
وزنِ عروضىِ اشعار
به لحاظِ عروضى اشعارِ شمس بر وزنِ
فاعِلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u -
و يا
فَعَلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u u
مىباشد.
واژههاى فرنگى در اشعارِ شمس
آلمان، اروپا، اِسكِن، اِنجين، انگليس، پاريس، دِسِر، روس، سنديكا، فانتيزى، كاپيتان، كراچى، كلكته، لندن، مارسِل، مِستِر، مُسيو، نيويورك، يس.
واژهها
براى پرهيز از تكرار و افزوده شدنِ زيرنويسها لطفاً به واژههايى كه به ضرورتِ شعر و بنا بر پيروى از گويشِ مردم استهبان، شاعرِ محترم آنها را بهصورتِ محاورهاى درآورده و به زبانِ گفت و گو نزديك گردانيده، توجه نماييد. واژههايى همچون:
آب = آُو
آتش = تَش
اُستاد = اُسا
اصلاً = اَصّا
اگر = اَگَه
بابا = بُوآ
بالاى سرى = بالى سرى
براى = بِرِى، بَرِى
براىشان = بَرَشون
بِشَوَم = بِشَم
پاى = پُى
تاوُل = تُول
جاى = جى
جوان = جَوون
چيزى = چى
خداى = خُدى
خواب = خُو
خوب = خُ
دَسْتَت = دَسْسُت
دو سه تايى اشان = دُسْتاشون
روان = رُون
شام = شوم
شب = شو
صُبْح = صُبْ
كربلايى = كَلْ
كوچهى = كوچى
كولهاى = كولَى
گاهى = گُى
گرسنه = گُشْنَه
مَشْ = مَشْهَدى
نگاه = نِگا
نَهپَس = نَپَه
عدم توفيق در پيداكردنِ معنى برخى واژهها
با همهى كَنكاش و پرس و جوهايى كه از سالخوردگانِ اهلِ فن و ادب صورت گرفت باز موفق بهدريافتِ معنىِ بعضى واژگان نشديم از جمله: اشكفزيو، دنگر، كبرگ، لمباس، مشتوننمىشَه
نحوهى نگارشِ واژهها
مشكلى كه در ثبتِ درست و صحيحِ واژهها با آن روبهرو هستيم همان مشكلِ كمبودِ علايمِ بسيارى از اصوات و مصوتها در زبانِ فارسى است. بخوبى مىدانيم كه زبانِ فارسى از اين كه مصوتهايش جزءِ حروفِ الفبايش نيست، چهقدر در رنج است. حال براى اين كه بخواهيم با همين الفباى نارسا، واژهها، تركيبات، اصطلاحات و زير و بَم، تُن و آهنگ و لحن، ميزانِ كشيدگى يا برعكس كوتاهىِ پارهاى از آنها را بر روىِ كاغذ ترسيم كنيم تا چه اندازه ناتوانيم. بهويژه آن كه بخواهيم به صورتِ شكسته و محاورهاىِ محلى هم درآوريم. كه در بسيارى از موارد به بن بست مىرسيم. ناگزير تا آنجايى كه مقدور است از الفباى فونتيك استفاده مىكنيم. هرچند كه آن هم پاسخ گوىِ همهى الحان و اصوات نيست. براى نمونه واژهى بابا كه در استهبان به گونهاى اَدا مىكنند كه نوشتنِ آن دقيقاً همان نيست كه بر زبان جارى مىشود: بُوآ bowہ يا واژهى كَهره، كَئره، كَره بهمعناى بزغاله و كِهل، كِئل، كِل به معناى سنگچينِ بدونِ ملاتِ ديوارِ باغ كه ه يا ء آن تلفظ نمىشود ولى باز نمىتوانيم بدونِ ه يا ء بنويسيم.
چگونگىِ نوشتن معنى واژهها
براى نوشتنِ معانىِ واژهها روشهاى گوناگونى را آزموديم تا بلكه خوانندهى محترم كمتر دچار مشكل شود و آسانتر به مقصود برسد. ولى هر كدام از راهِحلها مزايا و معايبِ خود را داشت.
در نهايت سعى شده است تا تنها به همان معنى به كارگرفته شده در اشعار اكتفا شود. چه بسا كه معانى ديگرى هم دارد. ولى ما كاربردِ آن را در همان شعر آوردهايم و از معانى ديگر پرهيز كردهايم. در اين راستا علاوه بر كتابهاى وزين و گرانقدرى هم چون لغت نامهى دهخدا، فرهنگِ معين، كتابِ كوچه و... سعى كردهايم كه از كتابهايى كه پيرامون شهرهاى اطرافِ استهبان نوشتهاند بهرهگيرى كنيم. زيرا وجه مشتركاتِ زيادى داريم. بيش از همه كتابِ آقاى جلالِ طوفان بهنامِ شهرستانِ جهرم مددكارِ من بود. مگر نه اجدادِ بسيارى از مردمِ استهبان از جهرم به اينجا كوچيدهاند.
بهر صورت تلاش براين بودهاست تا جايىكه مىتوانيم در تلطيف و خوانشِ روانِ اشعار زمينهاى فراهمشود تا در خواندنِ آنها راحتتر پيش رويم. ناگفته نماند كه نوشتنِ واژهها با گويشِ محلى بسيار مشكل است و خواندنِ آنها مشكلتر. پُرواضح استكه فرضاً درتداولِ روزانه بسيار گفتهايم گُى بى گُى )گاهىبهگاهى(. حال اگر بخواهيم دراشعارِ شمس گاهى به گاهى بنويسيم علاوه بر اين كه از وزن خارج مىشود اجازه هم نداريم كه در اشعار شمس دست ببريم. بى شى، شما چه مىخوانيد و براى كلمهى بِنِشين به گويشِ محلى چه گونه مىنويسيد كه راحتتر قابلِ خواندن باشد؟
كارواَن = كار + واوِ معرفه + اند = در آن كار هستند. براى نوشتنِ اين تركيب چهگونه بايد نوشتكه خواننده عادى كاروان بهمعناى قافله نخواند؟
براى نوشتنِ شبى )شب + ى( با تلفظِ محلى نمىدانيم از چه حروفى استفاده كنيم. شويى. خوانندهاى كه اين واژه را مىبيند نمىداند شويى به معناى شوهرى، يا از شُستن مىآيد مثلِ لباسشويى.
صبح + ى = صبحى
با توجه به اين كه مردمِ استهبان ح صبح را پيش از ب مىآورند صُحب. و يا آن قدر ح را از سرِ زبان تلفظ مىكنند كه ناشنيده باقى مىماند: صُب - صوب. حال بخواهيم صبحى را با گويشِ محلى بنويسيم چه بايد نوشت؟ - صُبحى؟ كه نه. - صُبى؟ كه نه. - صوبى؟ كه نه. پس چه بايد نوشت. - شايد sowbi
رعايتِ امانت
لازم به ذكر است كه گرچه اين دفتر در برگيرندهى تمامِ اشعارِ شمس نيست ولى اين اطميان حاصل است كه هيچ گونه دخل و تصرفى در اشعار صورت نگرفته و عمده تلاش بر اين بوده است تا رعايتِ كاملِ امانت در اشعار لحاظ شود به ويژه آن كه با فرزندِ دانشور و گرانمايهى شاعر، جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس كه با كمالِ اشتياق و با صبورىِ تمام، حوصله بهخرج دادند تا لنگه به لنگهى اشعارِ گردآمده را با دو دفترِ اصلى زنده ياد شمس مطابقت داده شود و هر جا نقصانى بود رفع گردد.
اميد كه توانسته باشيم بهيكى از آرزوهاى آن شاعرِ گرانمايه كه همانا چاپ و دراختيار قرارگرفتنِ آن اشعار در نزدِ دوستدارانِ شعرش و شعر دوستان و ادبپروران و عاشقانِ بهفرهنگ مردم است جامهى عمل بپوشانيم.
علتِ پرهيز از بكارگيرى واژههاى باستانى
متأسفانه تعدادِ كمى از جوانان فكر مىكنند شهرستانى بودن چيزى كمتر از فرضاً كسى كه در مركزِ استان يا تهران بهسر مىبرد، دارد؛ لذا در حرف زدنهاى روزمرهى خود واژههايى بهكار مىبرند كه هيچ سنخيتى با فرهنگ و گويشِ ما ندارد. مثلاً بعضىها واژهى واسه كه در تداولِ تهرانىها بهجاى واسطه، براى كاربُرد دارد، با همان گويشِ استهبانى اين واژه را هم بيان مىكنند تا نوعى تفاخُر كنند. يا به تبعيت از مركز استان افعالِ صحيح و درستِ )كَردم، كَردى، كَرد( را به صورتِ )كِردم، كِردى، كِرد( ادا مىكنند تا چيزى از شيرازىها كم نداشته باشند. البته گُريزى از بيانِ اين نكته هم نيست كه برخى از پايتختنشينها و مركزِ استانىها، از اين كه با فردى كه داراىِ گويشِ شهرستانى است روبهرو مىشوند، با نوعى نگاهِ تحقيرآميز او را به سُخره گرفته و خود را يك سر و گردن از او بالاتر مىبينند. غافل از اين كه پدر يا پدر بزرگ، مادر يا مادربزرگِ خودشان، يكى چند دَهه پيش، از همين روستا و شهرستان، با هزار دليلِ درست و نادرست بدانجا كوچيده است. شما اگر به آمارِ بيست هزار نفرى جمعيتِ تهران، قبلاز اين كه آغامحمدخانِ قاجار آنجا را مقرِ حكومتى خويش قرار دهد، دقت كنيد و با حالكه گويا تهرانِ بزرگ، بيش از چهارده ميليون نفر را در خود جاى دادهاست، مقايسه كنيد بهصدقِ عرايضِ بنده پى خواهيد بُرد. و يا شيراز پيش از كريمخانِ زند و اكنون را.
دخل و تصرفِ نويسندگان و گويندگان
اشعارِ شمس نه تنها سوادارانِ شهر كه بيشتر مردمِ عادى و كارگر و كوهكار و بىسواد مىخواندند و چون از سوادِ خواندن بهرهاى نداشتند، با علاقهمندى گوش فرامىدادند تا يادبگيرند و در حافظه بسپارند. در نتيجه بسيارى از اشعار در سينههاى متنِ مردم حك شده است. و اين جاىِ بسى خوشحالى است كه با چنين استقبالِ بىنظيرى روبهرو گرديده، ولى همچون هر پديدهى اجتماعى ديگر داراى كش و قوسهايى بوده است كه يكى از آنها تحريفِ بعضى از واژهها و يا چه بسا مصراعها بههنگامِ بيانِ آنهاست. به همين خاطر نسخه بَدَلهاى گوناگونى موجود است.
از دخل و تصرفهايى كه در اثرِ گذشتِ زمان در اشعارِ شمس صورت گرفته است، مىتوان به نمونهى زير اشاره كرد:
پَسِ پوى اُسا دو صد من تَپَنَه
پَسِ پوى اُسا دو سانتى تَپَنَه
بهخوبى آشكار استكه واحدِ اندازهگيرى در سالهاى دههى بيست، لااقل در استهبان، گَز، سه چارَك، نيم گَر، چارَك، وَقه و نيم وَقَه و... رواج داشته نَه متر و سانتىمتر و ميلىمتر. درست است كه زندهياد شمس براى پررنگ كردنِ تصاويرش از صنعتِ اغراق هم بسيار استفاده كرده و فرضاً دو صد من را بهكار گرفته و دو سانتى معقولتر بهنظر مىآيد، ولى خودِ شمس تا جايى كه مىتوانسته است از استعمالِ كلماتِ بيگانه پرهيز داشته است.
اعمالِ سليقهى نويسندگان در بازنويسىِ اشعارِ شمس
پُر واضح است كه كسى كه بهسراغِ شمس و اشعارِ او مىرود يقيناً تعلقِ خاطرى بهوى يا به فرهنگِ شهر و ديارش داشته است. بهخصوص كه اگر با خواندن و نوشتنِ اشعارِ ايشان براى ديگران علافهمندىاش را به اثبات رسانده باشد. اما متأسفانه در بازنويسى، اشعار مصون از اشتباه و لغزش نبوده است.
فرضاً با همهى علاقهى وافرى كه از جنابِ آقاى سيدمحمدِكشفى نسبت به شمس سراغ داريم - در عينِ حالى كه ايشان استهبانى نيست و بيش از هر استهبانى به شمس و فرهنگ استهبان علاقه دارد - و به خوبى مىدانيم كه بيش از دهها نسخه از اشعارِ شمس را با حوصله و دقتِ بسيار، دست نويس كرده و به دوستدارانِ فرهنگِ مردم و شمس تقديم نموده است - كارى كه هيچ استهبانى تاكنون نكرده است - اما متاسفانه در برخى موارد و در بعضى از واژهها و جابهجايى مصراعها و مخمسها - كه صد البته نه بهعمد، و از روى دلسوزى و بهتر شدنِ كيفيتِ كار - دخل و تصرفى صورت گرفته است. نمونه:
ما مىگيم كشورِ ما ايرونه
كَفَىِ لوتْ، دَمِ كِرمونه
اَ نِسَهى روسيه، يخبندونه
اى زمين سُرسُرَكِ آفتابِ
كُرَه يكىش گِلَه، سهتاش آبِ
كه صورتِ صحيحِ آن چنين است:
ما مىگيم كشورِ ما ايرونه
كَفَىِ لوتْ، دَمِ كِرمونه
اَ نِسَهى روسيه، يخبندونه
اى زمين سُرسُرَكِ آفتوهه
كُرَه يكىش گِلَه، سهتاش اُوهَه
به خوبى آشكار است كه در گويشِ مردمِ شرقِ فارس، هاى غيرِ ملفوظ به صورتِ فتحه اَدا مىشود نه كسره. مثلِ خندَه، آمدَه، رفتَه، گفتَه و... ولى آقاى كشفى در مخمسِ بالا به جاى آفتوهَه و اُوهَه واژههاى آفتابِ و آبِ گذاشتهاند كه علاوه بر اين كه مردمِ استهبان - به ويژه در 80 - 70 سال پيش - اين گونه تلفظ نمىكردهاند، اين كسره به جاى اَست آمده است. يعنى آفتاب اَست و آب اَست
موردِ ديگر:
جاجىِ گولو گولو بودى؟ هابله
بَتَر از اِسْقِلِ جود بودى؟ هابله
كاملاً آشكار است كه فعلِ بود ى در مصراعِ دوم اضافى است.
بارِ بُهتى مىزنن تو پيشونيش
زنو نون مىخواد و خان و بگ سر و تنش
كه در اصل:
بارِ بُهتى مىزنن توههى شونهش
زنو نون ماخوات و خان و بگ سرونهش
بُوآ رفتى، بُوآ قربونُت بِشَم
قربونِ كُپُرى و مُرغدونُت بِشَم
در اين جا هم آقاى كشفى كُپُرى را به جاىِ كُپو و مُهردان بهجاىِ مرغدان تصور كردهاند.[2]
بادرود و سپاس:
محمدرضا آلابراهيم
استهبان، 84/7/14